واحد مشترک کمکی پژوهش و مهندسی «هوش یار-تواندار»     (HT-CSURE)

واحد مشترک کمکی پژوهش و مهندسی «هوش یار-تواندار» (HT-CSURE)

Hooshyar-Tavandar Common Subsidiary Unit for Research & Engineering
واحد مشترک کمکی پژوهش و مهندسی «هوش یار-تواندار»     (HT-CSURE)

واحد مشترک کمکی پژوهش و مهندسی «هوش یار-تواندار» (HT-CSURE)

Hooshyar-Tavandar Common Subsidiary Unit for Research & Engineering

درخواست از مردم برای کمک به کشف سیاره نهم منظومه شمسی

خبرگزاری فارس: درخواست از مردم برای کمک به کشف سیاره نهم منظومه شمسی

ستاره‌شناسان دانشگاه ملی استرالیا از همه مردم جهان خواسته‌اند تا برای کشف سیاره نهم در منظومه شمسی به آنها کمک کنند و از خانه خود یک تحقیق فضایی و علمی انجام دهند.

به گزارش خبرنگار گروه دانستنی‌های خبرگزاری فارس، آیا تا به حال هنگام خیره شدن به آسمان شب فکر کرده‌اید که شما هم می‌توانید یک سیاره جدید کشف کنید و نام خود را در تاریخ به ثبت برسانید؟ با برنامه‌ریزی‌های جدید صورت گرفته، این کار چندان هم دور از ذهن نیست.

ستاره‌شناسان دانشگاه ملی استرالیا (ANU) از همه مردم جهان خواسته‌اند تا برای کشف سیاره نهم در منظومه شمسی به آنها کمک کنند و از خانه خود یک تحقیق فضایی و علمی انجام دهند.

عنوان این پروژه «سیاره نهم» نامگذاری شده است و دانشمندان استرالیایی پس از چند سال تحقیق و بررسی دقیق به این نتیجه رسیده‌اند که در منظومه شمسی بعد از پلوتون، سیاره دیگری وجود دارد که هنوز کشف نشده است.



برای آنکه بررسی‌ها در این زمینه به دامنه گسترده‌تر دنبال شود، دانشمندان استرالیایی تمام عکس‌های دیجیتالی خود از منظومه شمسی را روی یک سایت اینترنتی به آدرس زیر قرار داده‌اند: planet9search.org

منجم‌های آماتور با رفتن به این سایت اینترنتی می‌توانند بررسی‌های خود را روی تصاویری که در آن منتشر شده است انجام دهند و دانشمندان استرالیایی قول داده‌اند هرکس سیاره نهم را پیدا کند، بتواند نام آن را به طور شخصی انتخاب کند.

در این سایت اینترنتی صدها هزار عکس که توسط تلسکوپ‌های روباتیک در رصدخانه ویلز گرفته شده، آورده شده است و همه کاربران به صورت رایگان می‌توانند به محتویات این سایت دسترسی داشته باشند.

Physicists Have Detected a Friction-Like Force in a Perfect Vacuum

ktsdesign/Shutterstock.com

Physicists Have Detected a Friction-Like Force in a Perfect Vacuum

Without breaking the fundamental laws of physics.

BEC CREW
27 FEB 2017
One of the most fundamental tenets of modern physics is that in a perfect vacuum - a place entirely devoid of matter - no friction can possibly exist, because empty space cannot exert a force on objects travelling through it.

But despite the conventional wisdom, physicists in the UK discovered that a decaying atom travelling through a complete vacuum would experience a friction-like force, and now they've figured out how this reinforces - rather than breaks - Einstein's theory of general relativity.

"We spent ages searching for the mistake in the calculation and spent even more time exploring other strange effects until we found this (rather simple) solution," one of the team, Matthias Sonnleitner from the University of Glasgow told Lisa Zyga at Phys.org.

Sonnleitner and his colleagues were performing calculations to predict the behaviour of a decaying atom moving through a perfect vacuum when they noticed something strange.

For years, physicists have known that a perfect vacuum cannot exert any forces on an atom, but it can still interact with it.

It's impossible for physicists to physically create a perfect void, because no amount of decontamination can guarantee that a stray atom hasn't crept in, but calculations have predicted that a theoretically perfect vacuum would actually be buzzing with its own strange energy, filled with 'virtual' particle-antiparticle pairs that pop in and out of existence.

This 'empty but not empty' description of a perfect vacuum stems from an aspect of quantum mechanics called Heisenberg's uncertainty principle, which states that countless virtual particles could theoretically be appearing and disappearing at random moments in the void.

These quantum shifts produce randomly fluctuating electric fields, and the Glasgow team's calculations describe how they could interact with an atom travelling through a vacuum, causing it to absorb energy and enter an excited state.

As the excited atom decays to a lower energy state, it emits a photon (or light particle) in a random direction.

When the team calculated what happens when a photon is emitted while the atom is moving in the opposite direction to the photon, they detected a friction-like force that appeared to result in a loss of velocity.

If true, this would violate the principle of relativity, because it implies that 'observers' of the behaviour would see the atom moving at different speeds depending on where they were in relation to the atom.

Sonnleitner told Tim Wogan at Physics World that the team spent "weeks questioning their sanity" before figuring out the answer, and it all came down to E = mc2.

They realised that as the moving atom decays to a lower energy state and emits a photon in a random direction, this causes it to lose a tiny amount of energy, which corresponds to a tiny amount of mass. 

This tiny amount of mass is known as the mass defect, and as Lisa Zyga reports for Phys.org, it's an amount so tiny, it has never been measured in this context before.

"This is the mass in Einstein's famous equation E = mc2, which describes the amount of energy required to break up the nucleus of an atom into its protons and neutrons," says Zyga.

"This energy, called the 'internal binding energy', is regularly accounted for in nuclear physics, which deals with larger binding energies, but is typically considered negligible in the context of atom optics (the field here), because of the much lower energies."

When the researchers plugged this mass defect value into their calculations, using E = mc2 to solve it, they found that by losing a tiny bit of mass as it decays, the atom actually loses momentum, not velocity.

If we look at the relationship between friction, velocity, and momentum, instead of seeing friction result from a change in momentum due to a loss of velocity, the scientists actually detected a loss of momentum due to a tiny change in its mass. Its velocity remains constant, as it should.

So instead of violating relativity by indicating friction in the vacuum, the phenomenon results in something that the principles of relativity actually predict - the decrease in mass causes the atom to lose a tiny amount of momentum, just as predicted by the conservation of energy and momentum in special relativity.

"[W]e have shown that, yes, a decaying atom sees a force resembling friction," the team concludes in their paper. "However, this force is a change in momentum due to a change in internal mass energy, and is not connected to decelerated motion."

The team says the next step will be to see if the phenomenon occurs when an atom absorbs - rather than emits - a photon.

And maybe someone will use it to help explain another study that hinted at friction in a perfect vacuum - in a 2011 study, physicists proposed that a vacuum could actually have friction if there are more of those 'virtual' particles pushing up against a spinning object than there are moving in the same direction.

The jury's still out on that, but one thing's for sure - strange things really do happen in the void.

The study has been published in Physical Review Letters.

آشنایی با دکتر سیّدحسین نصر و حکمت خالده، جاودان خرد

دوستی و آشنایی با شهید مطهری و همکاری آن شهید با سیّدحسین نصر نیز بر اهمیّت این فضای فکری مهم افزود، و در زمانی کوتاه مورد پذیرش و حتی استقبال بسیاری از دانشگاهیان و به ویژه استادان و دانشجویان آن دانشگاه قرار گرفت؛ همان طرحی که در دهه 70 به همت و تلاش دکتر مهدی گلشنی در قالب راه اندازی دوره کارشناسی ارشد و دکتری فلسفه علم در دانشگاه صنعتی شریف احیا شد...
سیدحسن حسینی سروری - عضو هیات علمی دانشکده فسلفه علم دانشگاه صنعتی شریف


نامگذاری ارسطو به معلم اوّل، و فارابی به معلّم ثانی، و میرداماد به معلم ثالث، زمینه ها و دلایل خود را دارد. هرچه باشد، قطعاً این نیست که این اندیشمندان سه گانه حوزه حکمت و فلسفه از مؤثرترین و یا مهم ترین حکماء در تاریخ اندیشه فلسفی، و یا حتی در عصر خود بوده اند. به خوبی می دانیم که هم در یونان فلسفی، و هم در زمان و مکان زیست فارابی، و هم سیّدحسین نصر، معلم چهارمدر عصر میرداماد، و هم چنین در اعصار میان این دوره ها، و یا حتی در دوره های متاخرتر صدها و بلکه بیشتر حکیم و دانشمند نام آور در علوم و معارف مختلف چشم نوازی می کند که هر کدام را می توان به علت ها و زمینه هایی معلمان اول و دوم و سوم خواند.

این مقدمه در معرفی معلم چهارم نیز به طور اصولی درست است. هم چنین روشن است که لازم نیست همه ویژگی های معرفی آن سه حکیم به القاب معلّم اول و معلّم دوم و معلّم سوم عیناً در نامگذاری حکیم دیگری به معلّم چهارم نیز منطبق باشد، همانطور که در سه حکیم یاد شده نیز، دلایل این نامگذاری به رغم پاره ای اشتراکات، تا حدودی متفاوت و متنوع است.

فکر اولیه نوشته حاضر و نسخه ابتدایی آن به سال ها قبل بازمی گردد، که به دلایلی تا به امروز از طرح آن و به تبع از نشر آن، خودداری کردم. اگرچه آن دلایل که بخشی به حساسیت های غیرعلمی به سیّد حسین نصر باز می گردد، هم چنان نیز وجود دارد، بر آن شدم که با ذکر چند نکته و دلیل، سیّد حسین نصر را معلم چهارم بنامم.

مخالفان، منتقدان و حتی موافقان اندیشه های سیّدحسین نصر ممکن است با این نامگذاری همدل، همراه و خلاصه موافق نباشند. هم چنان که نظر دکتر نصر را هم نمی دانم که با آنچه براساس اندیشه های وی مطرح می شود، روی خوشی نشان می دهد و یا خیر. امّا همانطور که بارها بر آن تأکید کرده ام، نقد و بررسی آثار و اندیشه های نصر را باید در هزاران صفحه و صدها کتاب و نوشته جستجو کرد، نه در رفتار و منش مدیریتی ایشان در دهه های چهل و پنجاه؛ و اگر کسی هم علاقه مند به کند و کاو در رفتار مدیریتی و اجتماعی و سیاسی ایشان است، حتماً باید به همه امتیازات و اشکالات آن دوره توجه کند، نه صرفاً بر اساس برخی پیش داوری ها و دغدغه های تک بعدی سیاست مآبانه به ارزیابی آن بپردازد.

 در عین حال این نوشته اصلا به آن بخش از حیات سیاسی و اجتماعی سیّد حسین نصر مربوط نمی شود، به این دلیل ساده و واضح که اندیشه ایشان را باید در صدها اثر مکتوب بررسی کرد، نه تعقیب و گریز در رفت و آمدهای ایشان در مراکز دیوانی قبل از انقلاب.

بنابراین، نوشته حاضر فقط و فقط برمبنای اندیشه های سیّدحسین نصر با استناد بر آثار و اندیشه های ایشان است. در عین حال امیدی هم ندارم که این همه تاکید بر ضرورت بررسی و نقد اندیشه های نصر بر اساس آثار وی، برخی منتقدان حرفه ای و مخالفان پیمان بسته ایشان را از حاشیه پردازی غیر عالمانه و سیاست مآبی غیر علمی دور کند.

1. معلم اوّل و دوم و سوم

1.1.  نامگذاری ارسطو به معلّم اوّل، و فارابی به معلّم ثانی از سوی مسلمانان از قرن های هفتم و هشتم هجری قمری به بعد دیده می شود، و اینکه در غرب نیز از ارسطو به معلّم اوّل یاد می شود، نشانگر تأثیر مسلمانان در اشاعه و توسعه تفکر یونانی است. با توجه به شباهت و قرابت ارسطو و فارابی در پاره ای مسائل فلسفی و حکمی، نامگذاری این دو حکیم به معلّم اوّل و معلّم ثانی نیز از این نوع  نزدیکی و مشابهت بدور نیست.

برخی معتقدند ارسطو به دلیل پایه گذاری مکتب فلسفی جدید و فارابی نیز به دلیل شرح و بسط و اشاعه همان تفکر فلسفی ارسطویی، به این القاب مشهور گشته اند. البته اگر چنین بود حتماً حکماء  مؤثرتر دیگر، هم در تأسیس مکاتب  فلسفی در یونان، و هم در اشاعه مکتب فلسفی ارسطویی در حوزه اسلامی، از قبیل ابن سینا و به ویژه ابن رشد بوده اند که از این نامگذاری محروم گشته اند.

      برخی دیگر نیز معتقدند فارابی تنها شارح ارسطویی نیست، و در حقیقت بعد از کندی که بیشتر به شرح آثار یونانی پرداخته است، به تأسیس یک مکتب جدید فلسفی دست زده است. بر این اساس، این گروه معتقدند گرچه کندی نخستین فیلسوف مسلمان است، اما این فارابی بود که توانست مکتبی فلسفی نوینی تأسیس کند، مکتبی که به همه مسایل فلسفی توجه می کند و با رعایت اصل وحدت، اجزاء و ساختار کاملاً منسجم و سازگاری را نشان دهد. در حقیقت  ابن سینا و ابن رشد و دیگر حکماء شاگرد او بودند، و از این رو لقب معلم ثانی برای چنین فعالیت تأسیسی مهم به وی اهدا شده است. اگرچه این دیدگاه نیز نادرست نیست، نمی تواند علت اصلی این نامگذاری باشد، از آن رو که مؤسسان مهم تری از قبیل ابن سینا در حکمت مشایی، و یا سهروردی در حکمت اشراقی به افتخار این القاب مهم نایل نگردیده اند.

توجه خاص این دو حکیم بر علم منطق و اهمیت آن، و برخی نوآوری های آنان در این خصوص نیز از دلایل این نامگذاری خوانده شده است. ارسطو را واضع قوانین منطق و فارابی را نیز بنیان گذار منطق حکمت اسلامی می دانند. بر همین اساس است که روش شناسی در علوم، طبقه بندی علوم، و محوریت وحدت در علوم مختلف نیز از دلایل مهم نامگذاری ارسطو و فارابی به معلّم اوّل و معلّم دوم تلقی شده است. درحقیقت، منش اصلی معلّم، به ویژه در ادبیات اسلامی، راهنمایی و نشان دادن روش های علمی بر محور اصل وحدت است، و این ویژگی هم در ارسطو و هم به طور بسیار انحصاری در فارابی دیده می شود.

همه این عوامل می تواند درست و هر کدام نیز می تواند به تنهایی مورد توجه قرار گیرد. امّا نقطه مشترک این دیدگاه ها، برخورداری ارسطو و فارابی از یک جهان بینی و متافیزیک استعلایی است که دیگر جنبه ها و ابعاد مختلف فلسفه، علم، منطق و حتی علوم اعتباری و قراردادی و یا عقل عملی نیز در ذیل آن معنادار و جهت مند می گردد.

 به عبارت دیگر اگرچه می توان به چند حوزه برجسته فلسفی و منطقی این دو حکیم اشاره کرد، همه یافته ها، دیدگاه ها و نظریات آنان از یک جهان بینی واحد سرچشمه می گیرد، و این جهان بینی به همه نگرشهای علمی و فلسفی دیگر جهت می دهد.

ناگفته نماند مقایسه ارسطو و فارابی به جهت اشتراک در فلسفه مشایی و تأسیسی بودن هر دو نباید ما را از تفاوت بزرگی که در تلقی از استدلال در نگرش عقل محور ارسطو در مقابل دیدگاه عقل وحدانی فارابی وجود دارد، غافل کند. به طور خلاصه می توان گفت تمام فلسفه فارابی و هر آنچه درباره خدا، نفس، عقل، اخلاق و سیاست می گوید، از یک روح واحد و اصل توحید در معارف دینی اسلامی ناشی شده است. در عین حال هر دو در وجوهی که گفته شد مشترک اند.

بعد از فارابی هیچ کس به لقب معلّم نامیده نشد تا در دوران صفویه که برای اولین بار تشیع به صورت واحد اجتماعی جداگانه ای در آمد، علوم گوناگون نیز در یکپارچگی و در سایه اصل توحید، به هم گره خورد و میرمحمد باقر داماد توانست فلسفة علوم عقلی و علوم دیگر را با تأسیس مکتب اصفهان احیاء کند. و این خود عاملی برای نامگذاری این حکیم به معلّم ثالث شد، همو که خود بارها در آثارش ابن سینا را با عنوان "شریکنا فی الریاسه" و فارابی را با لقب "شریکنا فی التعلیم" می خواند.

در حقیقت بر خلاف ارسطو و فارابی، او به صراحت خود را در مقام اعلای تعلیم و ریاست قرار داده است. همانطور که گفته شد میرداماد نیز مثل فارابی به دنبال یکپارچگی و وحدت میان دین و فلسفه بود، و آن دو را از هم جدا نمی دانست، نکته ای که به نظر مولف در نامگذاری القاب سه گانه مورد بحث از بیشترین اهمیت برخوردار است.

2.1. - براساس آنچه به اختصار در بند بالا گفته شد، شاید ویژگی های چهارگانه (بسیار نزدیک به هم ) ذیل، علل اصلی نامگذاری این سه حکیم به القاب معلّم اوّل و معلّم دوم و معلّم سوم است، گرچه دوباره یادآور می شوم که این ویژگی ها اختصاص و انحصاری به این سه حکیم ندارد، و می توان آن  را در دیگر حکماء  و فیلسوفان نیز مشاهده کرد.
سیّدحسین نصر، معلم چهارم
ویژگی اوّل، تأسیس و پایه گذاری مکتب جدید حکمی و فلسفی است. به عبارت بهتر، این سه حکیم به هیچ روی مروج و یا اصلاح گر مکاتب فلسفی پیشینی نبوده اند، بلکه در یک فضای فکری کاملاً جدید، مدرسه و مکتب فلسفی نوینی را پایه گذاری کرده اند. البته این اصلاً به معنای انقطاع فلسفه و حکمت آنان از پیشینیان نبوده است، تا حدی که حتی می توان آن سه حکیم را نقطه تلاقی و در عین حال جامع و سازگار مکاتب مختلف فلسفه الهی دانست.

        دومین ویژگی آن است که مکتب حکمی این سه معلّم، پاره ای نظریات از هم جدا و از هم گسیخته در عرصه های گوناگون عقلی- فلسفی و یا دانش علمی و یا حکمت عملی نیست. در حقیقت، روح و معنای واحدی به مثابه نفس، کالبد و اجزاء این مکاتب را در یک نظام جامع و منسجم به هم متحد کرده است.

این وحدت نفسانی، از دو جنبه حائز اهمیت است. یکی برخورداری این مکاتب از یک جهان بینی روشن و آشکار، و دوم اصل وحدت و توحید در این مکاتب چندگانه. هم چنین جامع نگری همراه با وحدت در این مکاتب باعث شده است که ابعاد مختلفی از علوم از حکمت نظری تا حکمت عملی و هنر و اخلاق و معماری و ادبیات مورد توجه قرار گیرد.

این بدان معنا نیست که علوم مختلف، همه به یک اندازه در اندیشه این سه حکیم رشد و تکامل یافته اند، امّا همه از روح واحد و جهان بینی یکتایی برخوردارند، جهان بینی ای که اصل آن را باور به امر مقدس تشکیل می دهد. این اصل هم در حکمت ارسطو مشهود و آشکار است، و هم به طور خاص با تاثر حکمت اسلامی از تعالیم دینی و قرآنی، در تلقی فارابی و میرداماد بسیار تعیین کننده در چنین نامگذاری درخشانی است.

سومین ویژگی به این مساله بازمی گردد که آنچه درباره اندیشه های این سه حکیم دیده می شود، به معنای دقیق، حکمت است تا فلسفه و علم؛ حکمت همان جهان بینی مبتنی بر باور به اصول متافیزیکی به ویژه مقوله باور (عقلانی) به خدا است که تجلی خود را در اجزاء و نظریات و دیدگاه های مختلف نشان می دهد.

 فلسفه الهی، مشخصه اصلی و بارز این سه مکتب است؛ فلسفه ای که از این جهت نه جدید است، و نه بشری، حکمتی که روح آن را در پیشینیه همه تمدن های اصیل دینی و الهی نیز، و لو نه لزوماً با بیان و ادبیات فلسفی، می توان مشاهده کرد.

چهارم، لقب دادن این سه حکیم به معلّم که از جنبه معنایی مقدسی در ادبیات دینی اسلامی برخوردار است، نشان دهنده نقش مهم تعلیمی این سه حکیم است. گرچه کمتر به این موضوع توجه می شود، حتماً چنین لقب پرمعنایی، نمی تواند به صورت مجامله ای و یا تصادفی رخ داده باشد.

علم در فرهنگ اسلامی هم رسالت و مأموریت های الهی دارد، و هم دارای ویژگی هایی در نظام علمی مطلوب است. هدایت  گری، آزاد اندیشی، تفکر خلاق، نقد پذیری و گفتگوی علمی، روش مند بودن، تنها چند شاخص مهم در نظام تعلیم و تربیت اسلامی است، و البته همه اینها در تأمین و هم جهت با امر غایی تعلیم و تربیت، یعنی تحقق اهداف اصلی بعثت انبیاء در تزکیه و معرفت، آزادی انسان از اسارت جهل، عدالت اجتماعی، و پیشرفت اخلاقی انسانی است. در غیر این صورت، همان است که توصیه شده است از شرّ آن (علم غیر نافع) به خداوند پناه بریم.

تاریخ تأثیرات معلّمی این سه حکیم در دوره خود و به ویژه اعصار بعدی نشان دهندة آن است که علاوه بر ابعاد دیگر، نقش معلمی این سه حکیم نیز در این لقب گذاری مهم است.

2. و اما، معلّم چهارم، سیّد حسین نصر

1.2. مجدداً یادآور می شوم آنچه در این نوشته کوتاه به رشته تحریر در آمده است، صرفاً براساس اندیشه ها و افکار دکتر سیّد حسین نصر، آن هم با اتکاء به منابع و اسناد مکتوب، و صدها کتاب و  مقاله و هزاران صفحه نوشته های ایشان است. بنابراین انتظار می رود که ناقدان حرفه ای و مجرب از انتقادات شخصی و بررسی کارنامه اداری و مدیریتی و حتی شخصیتی دکتر نصر پرهیز کنند، و به جای آن همت خود را صرف نقد عالمانه و علمی کنند.

در عین حال اگر به هر دلیل، ناقدان و منتقدان به دنبال بررسی ابعاد زندگی شخصی و مدیریتی ایشان قبل از انقلاب هستند، سعی کنند عملکرد و سوابق بیشتری را مورد توجه خود قرار دهند، از انجمن حکمت و فلسفه ایران تا دانشکده ادبیات و کتابخانه دانشگاه تهران، و تا ریاست دانشگاه صنعتی شریف، و در کنار اینها ریاست دفتر فرح پهلوی. اشاره به موضوعی خارج از حیطه این نوشته شاید بتواند علامت و یا شاخص روشنی برای علاقه مندان ایجابی و یا سلبی به زندگی شخصی و مدیریتی دکتر نصر باشد.

سیّد حسین نصر در سال های ریاست دانشگاه صنعتی شریف ( آریامهر قبل از انقلاب ) دروس فلسفی و مضامین و تعالیم دینی و اسلامی را در دانشگاهی که به طور مطلق فنی و مهندسی و بر اساس الگوهای غربی توسعه طراحی شده بود، راه اندازی و ارایه کرد.

دوستی و آشنایی با شهید مطهری و همکاری آن شهید با سیّد حسین نصر نیز بر اهمیّت این فضای فکری مهم افزود، و در زمانی کوتاه مورد پذیرش و حتی استقبال بسیاری از دانشگاهیان و به ویژه استادان و دانشجویان آن دانشگاه قرار گرفت؛ همان طرحی که در دهه 70 به همت و تلاش ستودنی دکتر مهدی گلشنی در قالب راه اندازی دوره کارشناسی ارشد و پس از آن دوره دکتری فلسفه علم، احیا شد؛ و اینک 37 و اندی سال از انقلاب شکوهمند اسلامی ایران سپری شده است، و در حوزه علوم انسانی و پرهیز از مهندسی زدگی و تکنوکراسی رادیکال، به وفور صحبت شده است، در عین حال در همین دانشگاه صنعتی شریف، غلبه مهندسی گرایی در حدی است که امروز هویت برخورداری از چنین امر مهمی با سوال ها و تردیدهای زیادی مواجه است؛ تردیدهایی که ریشه آن علم زدگی افراطی، مهندسی گرایی رادیکال، تکنوکراسی مسلط بر جامعه علمی  امروز، و الگوپذیری از توسعه غربی است؛ امری که سیّد حسین نصر بیش از چهل سال قبل درباره آن مطالب مفید و متنوعی نوشت، و در کنار آن کارها و اقداماتی نیز به انجام رساند.

منتقدان حرفه ای و با تجربه حتماً بیش از این بنده، از چنین سابقه ای آگاه اند. و اگر کسی به دنبال عملکرد سیاسی و مدیریتی ایشان است، به این نمره های درخشان سیّد حسین نصر در کارنامه قبل از انقلاب ایشان نیز توجه کند؛ و گرنه نقد و طعنه عیب جویانه چه از عبدالکریم سروش و جواد طباطبایی و چه از آیت الله رشاد نه زیبنده، و نه شنیدنی، و نه پذیرفتنی است.

خلاصه آنچه ذیلاً می آید صرفاً براساس اندیشه ها و افکار سیّد حسین نصر در نوشته های متعدد ایشان است.

2-2- به نظر راقم این سطور، سیّد حسین نصر را به دلایل زیر می توان معلّم چهارم نامید:

جهان بینی اللهی

سیّد حسین نصر، خود را با حکمت خالده (یا جاودان خرد) معرفی می کند و دیگران نیز از وی با همین عنوان و البته در غرب بیشتر با سنت گرایی می شناسند (به دلیل تقابل با مدرنیسم). حکمت خالده یک نظریه فلسفی صرف و یا یک دیدگاه کلامی و عرفانی نیست؛ حکمت خالده یک جهان بینی الهی جامع در مورد همه پدیده های هستی است. فلسفه، عرفان، کلام، ادبیات، هنر، اخلاق و همه شئون انسانی و البته همه مراتب هستی، در این جهان بینی الهی تبلور می یابد. در این جهان بینی، فلسفه صرفاً فعالیتی مقدّس برای شناخت جاویدان خرد، و هدف آن نمایان ساختن حقیقتی به نام واحد مطلق است و از اینرو از دیدگاه نصر، بسیاری از علوم و معارف و فلسفه هایی که عقول جزئیه را مشغول و تباه کرده است، مانع وصول به حقیقت و مخالف عقل حقیقی است.

عین همین الگو در مورد علم نیز صادق است. علم و دانش های تجربی نیز باید در مسیر کشف راز هستی در شناخت ابعادی بسیار کوچک از شگفتی های آفرینش آن امر مطلق باشد، و اگر حاصلی غیر از این باشد همه حجاب  است و مانع . هنر و ادبیات و معماری و مینیاتور و اخلاق نیز بر همین محور اتکاء دارد.

اگرچه جاودان خرد، جهان شمول است، و در تمامی ادیان و تمدن های اصیل، محور بنیادین تلقی شده است، و اگرچه این حکمت نه شرقی است ذاتاً و نه غربی، امّا خاستگاه آن به لحاظ سابقه تمدنی بیشتر در شرق، و در قرن بیستم به پشتوانه عظیم این سابقه تمدنی، به اروپا و امریکا باز می گردد.

سیّد حسین نصر در حال حاضر آخرین حلقه از این حکمت دیرینه، و تنها نماینده مسلمان شیعی این حکمت در غرب است. گفتنی است  سیّد حسین نصر اگرچه در حلقه سنت گرایان قرن بیستم و قرن حاضر در غرب قرار می گیرد، تاکید و تمرکز وی بر قرآن و تفکر عقلانی اسلام، حکمت وی را از آنچه دیگر سنت گرایان گفته اند کاملا ممتاز و درخشان کرده است.

روح، معنا و امر مطلق در حکمت خالده جدید محسوب نمی شود، اما آنچه سیّد حسین نصر در عصر حاضر معرفی کرده از چند سرچشمه ناب نشأت گرفته است؛ قرآن، سنت عقلانی اسلامی ( به ویژه در ایران )، و تمدن های اصیل دینی. بنابراین حکمت نصر، حکمتی جدید و برآمده از سنتی دیرینه و تکمیل حلقه سنت گرایان غربی در اروپا و امریکا است. تفسیر بی نظیر سیّد حسین نصر در انسجام و هم آوایی این اصول، وی را در زمره مهم ترین متفکران مسلمان عصر حاضر قرار داده است.


وحدت و توحید

     محور همه پدیده های هستی، شئون انسان، و معرفت بشری، امر واحد و واحد مطلق و توحید محض است. خداوند به مثابه حق، نامتناهی و حقیقة الحقایق است و اصل و منشاء همه صور و جواهر است و آن واحدی یگانه است.

 نصر، شناخت این امر مطلق را فقط در سایه جاودان خرد و همراهی وحی و عقل می داند، و گمشده عصر امروز را همین امر مطلق می داند که در اثر نفوذ شکاکیت و نسبیت دوره مدرن به گوشه ای رانده شده است. بازگشت به سنت و منابع سه گانه گفته شده(قرآن، سنت عقلانی اسلامی، تمدن های اصیل دینی) تنها راه ممکن برای درک این حقیقت را فراهم می کند. نصر معتقد است اسلام و حکمت اسلامی، می تواند منبع قابل اتکا و مهم ترین سرچشمه اصیل برای شناخت امر مطلق  باشد.

در نتیجه، جهان بینی الهی، جاودان خرد، و سنت گرایی سیّد حسین نصر، به رغم تکثر در عرصه های مختلف الهیات، علوم، هنر، اخلاق، و متافیزیک از یک روح و امر واحدی برخوردار است که اگر از آن خارج شود، چنان که اروپا پس از رنسانس دچار این آفت شد، موجب سرگشتگی، حیران، و سردرگمی بیشتر انسان می گردد، و همه امور انسانی در پرتو اصول مابعد الطبیعی ای است که مسیر وصول به حقیقت محض و امر واحد را طی می کند.

تلقی سیّد حسین نصر از وحدت ادیان نیز کاملاً منطبق بر وحدت حقه الهی و شئون مختلف آن در رسالت انبیاء است، دیدگاهی که ضمن پذیرش اصل مهم نبوت و نسخ ناپذیری تعالیم و اهداف انبیاء الهی، و هم چنین پذیرش اصل خاتمیت دین اسلام به عنوان کاملترین ادیان، مانع هر گونه نسبیت گرایی و بشری کردن وحی الهی است.

قرآن

تلقی سیّد حسین نصر از قرآن و ضرورت بازنشر تعالیم و اندیشه های جاودان این آخرین اعجاز خداوند، از دیگر دلایل ادعای این نوشته است. اگرچه جاودان خرد سیّد حسین نصر، به هیچ روی تعالیم ادیان و پیامبران الهی دیگر را نسخ پذیر نمی داند، آن هم به دلیل روشن نسخ ناپذیری حقایق و اصول یکسان نبوت و بعثت پیامبران، تردیدی نیست که قبول اصل خاتمیت و جاودانگی و وحیانی بودن قرآن، راه هرگونه نسبیت گرایی، تساهل در اصول، و غیر آسمانی خواندن این کلام مستقیم خداوندی را می بندد.

 در عین حال، اصل نبوت و وحیانی بودن همه ادیان الهی (مورد تاکید قرآن) مسیر هر گونه نص گرایی افراطی، جمود اندیشه، و تحجر را نیز سد می کند.
تقابل شدید جاودان خرد با وهابیت و وهابی زدگی و سلفی گرایی و زاده های متنوع و متکثر آن در دوران حاضر، به زعم صاحب این سطور خود شاخص مهمی در حقانیت سنت گرایی قرآن محور سیّد حسین نصر است.

تاکید فراوان نصر بر یافتن ریشه ها و تاثیرات قرآنی بر حکمت عقلانی اسلامی و تعریف جدید از حکمت به جای فلسفه، و بازتعریف موضوع و غایت این علم حتی در مشایی ترین حکماء  اسلامی از قبیل ابن سینا و خواجه نصیر الدین طوسی، در کنار تلاش های مستمر ایشان در یک دهه اخیر در تدوین و تالیف و انتشار اثر ارزشمندی در ترجمه و تفسیر قرآن و قرآن پژوهی، محوریت این موضوع را بیش از پیش نشان می دهد.      

معلّم حقیقی

       سیّد حسین نصر، یک معلّم حقیقی و واقعی است، و حکمت وی ویژگی های تعلیمی ممتازی دارد که با توجه به اصول فوق و نکات زیر، وی را می توان معلّم چهارم دانست.

1- جاودان خرد سیّد حسین نصر، مبتنی بر منابع و سرچشمه-های ناب حکمت است که در عصر حاضر از اروپا و امریکا سر زده است، امّا سابقه ای درخشان و دیرینه دارد. ظهور این حکمت در غرب خود فرصتی فراهم آورد که به برخی سؤال ها و ترس ها و تردیدهای انسان متحیر پس از دورة سنت زدایی رنسانس پاسخ دهد.

 اگرچه واکنش ها و مکاتب فلسفی متعددی در غرب بر ضد و یا نقد مدرنیته و مدرنیسم ظهور کرد، هیچکدام جامعیت، انسجام، و پیشینه لازم را با خود به همراه نداشت. سنت گرایی و جاودان خرد سیّد حسین نصر این فرصت را در عصر حاضر ایجاد کرده است.

مؤلف این سطور ادعای موفقیت کامل در این مسیر را ندارد، بلکه صرفاً به این نکته توجه می کند که سنت گرایی و جاودان خرد صرفاً یک فعالیت و حرفه فلسفی محض نبوده است، و می تواند کارآیی و کارآمدی لازم در حل مسایل و مشکلات انسان امروزی بر مبنای جهان بینی روشن خود ایفاء کند.

2- جاودان خرد و سنت گرایی نه به نام مؤسسان و مروجان جدید اروپایی آن از قبیل گنون و شوان و بورکهارت و کوماراسوامی، که با نام سیّد حسین نصر گره و اشاعه یافته است. اروپا و آمریکا، بخشی از قاره آفریقا و هم چنین آسیا و به ویژه شرق آسیا، بسیاری از آثار نصر را ترجمه کرده اند و شاگردان مستقیم و غیر مستقیم زیادی در ترویج این حکمت (اصالتاً شرقی) فعالیت دارند.

3- تقابل با مدرنیسم با همه ابعاد اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و حتی سیاسی آن از ویژگی های بارز جاودان خرد محسوب شده است. این بدان معنا است که جاودان خرد جهان بینی ای الهی، و مدرنیسم با همه ابعاد و تجلیات آن، جهان بینی ای غیر الهی است.

4- جاودان خرد سیّد حسین نصر با اصول خود، به همه علوم حقیقی و اعتباری، دانش ها، هنر، ادبیات، معماری، و موسیقی با اقتصانات متفاوت و منابع و روشمندی های مختلف خود، اصالت می بخشد، تا آنجا که اصل وحدت حقه الهی پیش فرض و روح حاکم بر این علوم و صناعات باشد. این بدان معنا است که جاودان خرد یک نظریه پردازی انتزاعی محض، یک مهارت و یا تفنن فلسفی، یافته ای علمی، و یا امری تکنیکی- کاربردی جزیی نگر نیست، در حالی که همه اینها، و بالاتر، همه امور هستی و انسان را تجلی آن امر واحد می داند.

5- جاودان خرد سیّد حسین نصر، از روش شناسی بسیار روشنی بهره مند است. قرآن  ( و اسلام )، سنت عقلانی اسلام، و تمدن های اصیل الهی (و دینی)، منابع این حکمت در یک نظام جامع و منسجم را تشکیل می دهد. انتقال سنت گرایی ظهور یافته در اروپا و امریکا به سیّد حسین نصر، حکمت نوین و جامعی را شکل داد که توجه به کلام وحی و آموزه های اسلام، برتری و مزیت آن را در دنیای معاصر به خوبی نشان داد.

در عین حال، جاودان خرد سیّد حسین نصر، حکمتی فعال و پویا است که می تواند جوابگوی سؤال ها و شبهات معاصر نیز باشد. تلاش 10 سال اخیر سیّد حسین نصر در ترجمه قرآن کریم و مجموعه مقالاتی در قرآن شناسی و تفسیر صحیح و اصولی از قرآن، آن هم در شرایطی که شاید بدترین چهره ممکن از اسلام از سوی حکومت آل سعود و دنباله های نظامی آنان معرفی می شود، نشانگر اهمیت و کارایی این حکمت الهی است. مثال هایی از این دست نشان دهنده پویایی و کارآمدی این حکمت و ( برخلاف برخی مکاتب فلسفی دیگر) پرهیز از انتزاعی گرایی، مدگرایی و تفنن فلسفی و منطقی است.

 ضرورت برخورد مسئولانه مبتنی بر اصل توحید با طبیعت و حل مسأله محیط زیست نه با مهندسی برتر که با تغییر جهان بینی حاکم بر رابطه انسان و طبیعت در کتاب دین و نظام طبیعت، علم قدسی در پاسخ به تعارض علم و دین در کتاب نیاز به علم مقدس، معرفی تردید ها و شکاکیت ناشی از رویداد 11 سپتامبر در امریکا نسبت به اسلام به خصوص اصل جهاد در کتاب قلب اسلام، معرفی اصول دین اسلام در کتاب جوان مسلمان و دنیای متجدد، حل تعارض باور به وجود خدا و فاعلیت خداوند در کتاب نظر متفکران اسلامی درباره طبیعت، تنها بخشی از پویایی و فعال بودن حکمت خالده در نسبت با مسایل و سوال ها و شکاکیت های جدید را نشان می دهد.

6- ویژگی های شخصیتی ـ علمی سیّد حسین نصر نیز از چهرۀ وی، یک معلّم راستین و حقیقی را نشان می دهد. آزاد اندیشی، نقادی و نقدپذیری، گفتگو محوری، روش مندی، یادگیری مستمر و بی وقفه، استاد داشتن و معلمی، تنها بخشی از ویژگی های تعلیمی این حکیم معاصر است.

حکمت خالده، جاودان خرد، و یا سنت گرایی سیّد حسین نصر، در سایه منابع سه گانه اصلی قرآن، سنت عقلانی اسلام، و تمدن-های اصیل (الهی و دینی)، در فضای فکری انگلیسی زبان رشد و کمال یافته است، و خود را تبدیل به یک الگوی فکری مبتنی بر وحدت مطلق، و جهان بینی الهی کرده است که شئون مختلف آن، علوم و دانش و معارف عقلی و حکمت عملی را با اصول منابع و روش مندی خود ( با حفظ اصل وحدت ) در بر گرفته است. و امروز نه تنها در دنیای انگلیسی زبان که در بسیاری از حلقه های فکری در سراسر جهان به حکمتی جامع و فراگیر تبدیل شده است. طرح و بررسی و نقد عالمانه این اندیشه در  مجامع مختلف دنیا خود حکایت از این ادعا دارد. سخنرانی های گیفورد و یا اختصاص یک مجلد از مجموعه ارزشمند کتابخانه فیلسوفان زنده به تنها نماینده مسلمان و شیعی و ایرانی تا به امروز در کنار ده ها شاهد و قرینه دیگر نشانگر زنده بودن و نشاط این تفکر حکمی است.

این به معنای درست بودن و یا انطباق پذیری همه آنچه در این حکمت گفته شده نیست، امّا حتماً به این معنا است که بتوان گفت؛

سیّد حسین نصر، معلّم رابع

پیشنهادی بر یک علم جدید: ریاضیات فیزیکی


ریاضیات و فیزیک دو شق از مهمترین شاخه های معرفت بشری هستند. شباهت ها و تفاوت های گوناگونی بین این دو حوزه قابل ذکر است.

از نگرگاه فلسفی مهمترین تفاوت همانا ذات این دو قسم از دانش است بنحویکه ریاضیات، تحلیلی و فیزیک، ترکیبی است. گزاره های ریاضیات احتمالا به عالم مُثُلِ افلاطون مربوطند اما گزاره های فیزیک به جهانِ عینی. در باب شباهت هم می توان از کمی بودن هر دو سخن به میان آورد. هدفی که من در این نوشتار دنبال خواهم کرد بحث تحویل این دو زمینه ی دانش به یکدیگر است.

می دانیم که می توان فیزیک را به ریاضیات تحویل کرد. کمتر پژوهشگری در تقدم ریاضیات بر فیزیک شک می کند. اگرچه رشته ای تحت عنوان فیزیک ریاضیاتی داریم اما حقیقتا نمی توان این زمینه را قدر مشترک این دو حوزه دانست زیرا من بر این باورم که در این حوزه از علم، نقش ریاضیات بیشتر از جنس یک ابزار است، نه چیزی بیشتر! البته در خودِ علم فیزیک نیز نقش ریاضیات “ابزاری” است اما خودِ علم فیزیک، ذاتی تجربی دارد در صورتیکه رشته ی فیزیکِ ریاضیاتی (Mathematical Physics) تا حد بیشتری انتزاعی است، همین.

من بر این باورم که قدر مشترک این دو حوزه علم جدیدی است که بیشتر می توان آن را از جنس ریاضیات دانست. یک مثال برای این قسم از علم، نظریه ی نسبیت عام است. من سابقا این شق جدید از علم را ریاضیات تجربی نامیده ام. حتی می توان از اسم ریاضیات فیزیکی نیز بهره جُست. در این نوع از علم، ما می توانیم به عالمی دست پیدا کنیم که تلفیق دو عالَم افلاطونی و عالم عینی است. کیفیت این جهان چیزی متفاوت اما در عین حال مشترک با هر دو این جهان هاست. طبیعتا گزاره های چنین علمی شق جدیدی از گزاره ها خواهند بود.

وقتی کریپکه می گوید که گزاره ی “H2O آب است.” گزاره ای را نشان می دهد که دادن حکمی من باب تحلیلی و یا ترکیبی بودن آن به این سادگی ها محقق نمی گردد. از یک طرف این گزاره یک گزاره ی همانگویانه و یا بعبارتی تحلیلی است. از طرف دیگر رسیدن به این حکم که H2O آب است، خود یک مسئله ی ترکیبی است. تفسیری که من روی این گزاره ارایه می دهم این است که موضوع گزاره یعنی H2O، خود یک گزاره ی ترکیبی است. این گزاره ی ترکیبی در عالَم شیمی ساخته شده و سپس در یک ساختار منطقی قرار گرفته است.

البته می توان شق دیگری از آن را نیز متصور بود که در آن یک گزاره ی تحلیلی چونان موضوع یک گزاره ی ترکیبی قرار بگیرد. مثلا بگوئیم: “اینکه مثلث ۳ ضلع دارد بیان یک واقعیت بیرونی است.” در این مورد دوم، یک گزاره ی تحلیلی (مثلث ۳ ضلع دارد) چونان موضوع یک گزاره ی ترکیبی قرار گرفته و “واقعیت داشتن” چونان محمولِ آن گزاره ی ترکیبی بر موضوع آن حمل شده است. شق دوم شاید جذابیت کمتری برای دانش منطق و فلسفه داشته باشد ولی شق اول (وارد کردن یک گزاره ی ترکیبی به مثابه موضوع در یک گزاره ی تحلیلی) حقیقتا جذاب تر است.

جذابیت این نمونه از آنجایی نشات می گیرد که مسایلی ترکیبی در ساختارهایی تحلیلی بیان می شوند و آنگاه مشمول حکم های تماما صحیح و یا تماما غلط (مطلقات) خواهند شد. من این دست گزاره ها را برای سهولت بیشتر در نامیدن، گزاره های ترلیلی (یعنی ترکیبی در تحلیلی) و با معادل انگلیسی synlytical نامگذاری می کنم. این گزاره های دوجنسیتی به زعم من رقم زننده ی جنس گزاره های این شق جدید از علم خواهند بود. گزاره های این چنینی با موضوعات ترکیبی و حاصله از فیزیک شروع شده و به روابطی تحلیلی و حاصله از ریاضیات منتهی خواهند شد. بنظر من تمامی گزاره های نسبیت عام از جنس گزاره های ترکیبی در تحلیلی (سینلیتیکال) هستند.

نیروی جاذبه که در بدو امر بشکل تجربی و ترکیبی کشف و صورتبندی شده است، حال در یک نظام نظری محض و تحلیلی یعنی هندسه ی ریمانی (هندسه های نااقلیدسی و تجربی) توصیف می شود و تمامی این توصیفات همانا این همانی های ریاضیاتی هستند. جادوی این مسئله در این جا نهفته است. ما قادر خواهیم بود تا با دقت ریاضیاتی در رابطه با مسائل غیرریاضیاتی صحبت کنیم. گفتگو پیرامون مسائل ترکیبی (مثلا نیروهای کیهان) به این ترتیب فرصت بیان شدن در یک چارچوب یقینی را پیدا کرده و این چیزی است که ما بسیار برای نظریه ی همه چیز بدآن نیاز خواهیم داشت.

در این علم جدید (ریاضیات تجربی) ما قادر خواهیم بود ریسمان یا رشته ی فیزیکی تشکیل دهنده ی واقعیت کیهان را بعنوان موضوع در یک رابطه ی ریاضیاتی محض تحلیل کنیم و صفات آن را مورد مطالعه قرار دهیم، مثلا بگوئیم که طول آن چند واحد یقینیِ ریاضیاتی است و یا اینکه از چند نقطه ی تجربی (ذره ی بنیادین) تشکیل شده و چند عدد از آن ها می توانند در جهان وجود داشته باشد و غیره… در این ساحت است که ما با یک جهان توامان از-پیشی و از-پسی مواجه می شویم.

این نظریه جایگاهی است که در آن کارکردهای ذهن بشر قادر خواهند بود  بر مسایل ترکیبی حکم کرده و فارغ از مشاهده دست به پیش بینی بزنند. در این وادی است که می توان ریاضیات را به فیزیک تبدیل کرد. روابط حقیقی ریاضیاتی در این مقطع از جنس واقعیت فیزیکی جهان شده و با جهان مرتبط می شوند. تکرار می کنم، گزاره های نسبیت عام از چه جنسی هستند؟! همانطور که در بالا ذکر کردم، من آن ها را گزاره هایی ترلیلی می نامم.

یکی از مهمترین چالش های پیش رو علم در حال حاضر عدم پیوستن نیروی جاذبه به چارچوب کوانتومی است که در آن توانسته ایم ۳ نیروی دیگر کیهان را با هم متحد کنیم. علت نهفته در پس این عدم یکپارچه سازی را من نوعی ایراد فلسفی برمی شمارم. همانطور که می دانید کوانتوم از گزاره های ترکیبی و تئوری جاذبه ی نسبیتی از گزاره های ترلیلی استفاده می کند و یکی نبودن ذات این گزاره ها، هرگونه اتحادی را ناممکن می سازد.

گزاره های کوانتوم نیز می بایست ترلیلی گردند زیرا این شق از گزاره ها به حقیقت جهان نزدیک ترند. اگرچه نظریه ی مکانیک کوانتومی پیشرفته ترین و در عین حال مهمترین دستاورد علمی تاریخ است اما به گمان من، روش نسبیت عام، روش غایی است: توضیح جهان فیزیکی بتوسط جملات ریاضیاتی (نه فورمول های فیزیکی) که در آن ریاضیات صرفا یک ابزار محاسبه گر نیست. من نظریه ی نسبیت عام را اولین شاخه این علم جدید می دانم.

نظریه ی نسبیت عام با آن هندسه ی ریمانی اش که قادر است با ابزاری صرفا ریاضیاتی دست به پیش بینی در جهان عینی بزند، یک ریاضیات فیزیکی (Physical Mathematics) است. این ریاضیات تجربی با آن گزاره های ویژه، شرایطی را محقق می کند که علاوه بر یکپارچه شدن کل نظریات، بتوانیم به نظریه ای غایی برای همه چیز (tUToE) نایل آییم.

نظریه ی رشته ها (ریسمان) بعنوان ستون فقرات نظریه ی M، اگر ریاضیات تجربی دی دادی را اقتباس کند، قادر خواهد بود تا این وحدت بزرگ را در خلال کالبد خود تحقق بخشد. این علم جدید فضایی است که در آن تمامی نظریات تشکیل دهنده ی نظریه ی واحد به یک زبان (ترلیلی) صحبت کرده و قادر خواهند بود تا گفتمانی رویت پذیر را تحقق بخشند.

راهبرد مدیریت دانش، سرمایه‌های فکری را جذب می‌کند

راهبرد مدیریت دانش، سرمایه‌های فکری را جذب می‌کند
در دنیای کسب و کار امروزی که به‌شدت رقابتی است، دانش به‌عنوان یکی از ارکان اصلی رقابت‌پذیری کسب و کارها شناخته می‌شود. در این برهه زمانی تنها کسب‌وکارهایی موفق خواهند بود که بتوانند سرمایه‌های دانشی خود را به‌شکل پایداری در قالب فعالیت‌های عملیاتی مدیریت کنند. سرمایه‌های دانشی که قادر هستند سازمان‌ها را به‌سمت اهداف تعیین شده سوق داده و بالاترین بهره‌وری را در اختیار کسب‌وکارها قرار دهند.

اگر به ساختار داخلی سازمان‌ها در سال‌های اخیر نگاهی داشته باشیم، مشاهده می‌کنیم که سازمان‌ها پیوستن به روند دانش بنیانی را آغاز کرده‌اند. مفاهیم جدیدی همچون کاردانشی، دانش کار، مدیریت دانش و سازمان‌های دانشی حکایت از شدت گرفتن این روند دارند. پیتر دراکر در این باره گفته است: «این مفاهیم به‌ما اعلام می‌دارند در سازمان‌های جدید قدرت بازو جای خود را به قدرت ذهن داده است. به‌طوری که در آینده تنها جوامعی باید انتظار پیشرفت را داشته باشند که از دانش بیشتری برخوردار باشند.» اقتصاد دانش‌محور این پتانسیل را دارد تا یک کشور را در ابعاد اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی به شکوفایی برساند.

به‌طوری که اهمیت در اختیار داشتن دانش از منابع طبیعی مهم‌تر خواهد بود. اما سوال اصلی این است که مدیریت دانش چیست؟ مدیریت دانش به بهره‌وری و توسعه دارایی‌های دانشی یک سازمان در جهت نیل به اهداف تعیین شده در سازمان اشاره دارد. در این تعریف هم دانش عینی و هم دانش ضمنی لحاظ می‌شود. مدیریت دانش تمامی روندهای شناسایی، اشتراک و تولید دانش را در بر می‌گیرد. 



مطلب پیشنهادی

پهبادی که بال می‌زند!
ترکیب یک پرنده و یک هواپیما منجر به ساخت یک پهباد می‌شود

پرساک داونپورگ در ارتباط با اهمیت مدیریت دانش گفته است: «سازمان‌های هوشمند و بزرگ به‌خوبی می‌دانند که دانش یک سرمایه سازمانی است و قوانین درون سازمانی باید به‌گونه‌ای تدوین پیدا کرده و توسعه یابند تا از تولید و به‌اشتراک‌گذاری دانش پشتیبانی کنند.» اگر به الگوهای مدیریتی شرکت‌هایی همچون گوگل یا اپل نگاهی داشته باشیم، به‌خوبی این جمله داونپورگ را در سیاست‌های داخلی این شرکت‌ها مشاهده می‌کنیم. همان‌گونه که در مقاله مغز مصنوعی پنهان اپل در شماره 185 مجله به آن اشاره کردم، اپل به بهترین شکل ممکن زیرساخت مناسب برای پیشرفت و به اشتراک‌گذاری دانش را درون سازمان خود مهیا کرده است. اما سوال اصلی این است که چگونه می‌توانیم به دانش موردنیاز دست پیدا کنیم تا در ادامه بتوانیم آن‌را مدیریت کنیم.

در جواب باید بگوییم انقلاب فناوری اطلاعات نه‌متنها منجر به شکل‌گیری جامعه اطلاعاتی و توسعه سریع فناوری‌های برتری شد که در نهایت تاثیر خود را بر الگوی رشد اقتصادی جهانی بر جای گذاشت، بلکه سلسله تحولات زنجیره‌واری را به‌وجود آورد که در نهایت دانش را به‌عنوان مهم‌ترین سرمایه، جایگزین سرمایه‌های مالی و فیزیکی کرد. این تاثیرگذاری منجر به شکل‌گیری مفهومی به‌نام سرمایه فکری شد. برداشت‌ها و تعاریف مختلفی برای این مفهوم می‌توان ارائه کرد. به‌طور مثال، سرمایه فکری به دارایی‌ها و فاکتورهای تجاری و ضمنی یک سازمان اشاره دارد که تاثیر مهمی بر کارکرد و سایر معیارهای کلیدی موفقیت آن سازمان دارد. 

از سرمایه‌های فکری اغلب به‌نام دارایی‌های غیر ملموس یا ارزش‌های نهان یک سازمان یاد می‌شود. این سرمایه فکری یا همان دانش در دراز مدت ثروت‌آفرینی را برای یک سازمان رقم خواهند زد. جیا شان وانگ در این ارتباط گفته است: «در این بین سرمایه انسانی هسته اصلی و مرکزی سرمایه فکری به‌شمار رفته و نقش مهمی در ارزش‌آفرینی سازمان‌ها دارد.» حال که با مفهوم دانش و نحوه به‌دست آوردن آن آشنا شدید، باید بدانید دانش به‌عنوان یک منبع رقابت‌پذیر در سازمان‌ها شناخته می‌شود. در حالی که نقش دانش در پیشرفت سازمان‌ها کاملا مشهود است، با این وجود تنها تعداد محدودی از سازمان‌ها می‌توانند دانش را در مجموعه خود به‌درستی مدیریت کنند. گری اینکپن در این ارتباط گفته است: «تنها شرکت‌هایی در صحنه رقابت‌پذیری به‌ویژه در مقیاس جهانی پیروز می‌شوند که بتوانند دانش مناسب‌تری نسبت به رقبای خود در اختیار داشته باشند.»

با این وجود دانش خود به دو گروه تقسیم می‌شود. مایکل پولانی در سال 1966 گفت: « در حوزه دانش ما با دو گروه دانش صریح (Explicit Knowledge) و دانش ضمنی (Tacit Knowledge) روبرو هستیم. دانش صریح به‌راحتی قابل کپی کردن است، در حالی که دانش ضمنی این‌گونه نیست، به‌سختی می‌توان آن‌را با دیگران اشتراک‌ قرار داد و ریشه در بینش، تجربیات ارزش‌ها و حتی احساسات فرد دارد.» حال به آخرین پرسش این یادداشت می‌رسیم، چگونه می‌توان مدیریت دانش را در یک سازمان پیاده‌سازی کرد؟ اگر بخواهیم به‌طور فهرست‌وار به این پرسش پاسخ دهیم باید بگوییم، پیاده‌سازی یک برنامه مدیریت دانش به تعهد و حمایت مدیریت ارشد، آموزش مفاهیم مدیریت دانش در سطح سازمان، فراهم آوردن بستر فرهنگی مناسب، پیاده‌سازی زیرساخت سازمانی مناسب، پیاده‌سازی مراکز دانشی، اندازه‌ِگیری عملکرد دانش سازمان و در نهایت برنامه‌ریزی نیاز دارد. بدون شک با رعایت این فاکتورها و توجه بیش از پیش به پیاده‌سازی مدیریت دانش در سازمان‌های خصوصی و دولتی قادر خواهیم بود مسیر پیشرفت را در سریع‌ترین زمان پشت سر نهیم.