واحد مشترک کمکی پژوهش و مهندسی «هوش یار-تواندار»     (HT-CSURE)

واحد مشترک کمکی پژوهش و مهندسی «هوش یار-تواندار» (HT-CSURE)

Hooshyar-Tavandar Common Subsidiary Unit for Research & Engineering
واحد مشترک کمکی پژوهش و مهندسی «هوش یار-تواندار»     (HT-CSURE)

واحد مشترک کمکی پژوهش و مهندسی «هوش یار-تواندار» (HT-CSURE)

Hooshyar-Tavandar Common Subsidiary Unit for Research & Engineering

یک چهره - یک روایت: ذبیح‌الله منصوری؛ مترجم- مورخِ داستان‌سرا

یک چهره - یک روایت
داستان‌نویسی‌های آغشته به افسانه و اقتباس‌های او ابتدا بازار روزنامه‌ها و مجله‌ها را به‌صورت «پاورقی» تسخیر کرد و سپس بازار کتاب را و خیلی ها کتاب‌خوان شدند...

عصر ایران- امروز سی‌و‌پنجمین سالروز درگذشت ذبیح‌الله منصوری یکی از پرکارترین مترجمان ایران است اما کم نیستند کسانی که معتقدند چون ترجمه‌های او با تخیل و داستان‌سرایی آمیخته بود، عنوان «مترجم» را نباید برای او به کار گرفت. با این حساب و با حجم عظیمی از نوشته ها باید نویسنده دانسته شود اما خود را مترجم معرفی می‌کرد و نوشته‌ها را به خود نسبت نمی‌داد.ذبیح‌الله منصوری؛ مترجم و مورخ یا «داستان‌سرا»ی تاریخ؟

  در این که به یک متن چهل پنجاه صفحه‌ای آب می‌بست و سیصد صفحه و شاید چند جلد کتاب از آن درمی‌آورد تردیدی نیست اما آیا جز این است که خیلی ها را او کتاب‌خوان کرد که البته  بعد دیگر در آثار او متوقف نماندند؟ آب‌بستن هم شاید تعبیر تندی باشد برای انبوه کلماتی که به استخدام درآورده بود و با صرف وقت و رنج فراوان به روی کاغذ می آورد و در ضمیر مخاطب می‌نشست.

  
  شاید بهترین و منصفانه‌ترین توصیف دربارۀ ذبیح‌الله منصوری را استاد مسلّم تاریخ که خود روزنامه‌نگاری زبردست و استاد دانشگاه بود ارایه داده باشد: ابراهیم باستانی پاریزی که به قاعده باید شاکی می‌بود اما گفت: ادعای تاریخ‌نگاری نداشت. داستان تاریخی می‌نوشت و لازمۀ داستان، نیز  همین‌ها ( استفاده از قوۀ خیال) است.

  «یک چهره - یک روایت» را به ذبیح‌الله منصوری اختصاص داده‌ایم و چون یکی دو سال پیش حق مطلب دربارۀ او در مقاله‌ای در ضمیمۀ فرهنگی روزنامۀ اطلاعات به قلم «گودرز گودرزی » ادا شده بود به جای روایت خودمان همان را نقل می‌کنیم که تمام نکات مورد نظر را دربردارد و جامع و خواندنی و منصفانه است:


  به او انگ «دزدی کتاب» زدند. ولی او چه‌کار کرد؟ نه ارّه داد و نه تیشه گرفت. فقط به این چهارپنج کلمه قناعت کرد و کارش را ادامه داد: «اگر قرار باشد انسان در زندگی دزدی ‌کند، بهتر است کتاب بدزدد!»

  نام‌ او «ذبیح‌الله حکیم‌الهی دشتی» بوده است؛ لیک پای بسیاری از دیباچه‌هایی که برای کتاب‌هایش می‌نوشت، امضاء می‌زد: «دارای اسم نویسندگی ذبیح‌الله منصوری». حالا چرا و به چه دلیل؟ صلاح مملکت خویش را خسروان دانند!‌

  زاده سنندج کردستان بود؛ به سال ۱۲۷۸ خورشیدی .در سنندج و سپس کرمانشاه تحصیلات مقدّماتی را به پایان برد و با زبان‌های انگلیسی و به‌ویژه فرانسه آشنا شد و به آموختن و یادگیری دوّمی پرداخت. ولی در کلّه او که اکنون جوانی بیست‌ و دو سه ساله شده بود چیزی جست‌وخیز می‌کرد؛ چیزی در حدّ و اندازه یک آرزو: دریانورد شدن! دست‌دست نکرد و زود بقچه‌اش را پیچید و راهی تهران شد که با دست‌یافتن به آرزویش، تحصیلاتش را هم ادامه بدهد. هنوز گرد راه را از سر و کولش نزدوده بود که دید پشت میزی نشسته و قلم به دست گرفته و دارد نوشته‌های کتابی را به زبان فارسی روی کاغذ پیاده می‌کند. آنجا دفتر روزنامه «کوشش» بود و او داستان‌های بازاری و پلیسی ترجمه می‌کرد. آخر شکم گرسنه که تعارف‌بردار نیست! به‌ویژه آنکه پدر به تازگی درگذشته بود و هزینه‌های زندگی بر دوش وی افتاده بود. چاپ ترجمه‌هایش او را از ادامه تحصیل منصرف کرد و دو دستی چسبید به همین کار.

  شور و اشتیاق ذبیح‌ الله منصوری به برگرداندن داستان - به‌ویژه داستان‌های تاریخی - آن اندازه بود که نشریه کوشش کم آورد و به‌ناچار او بخش‌هایی از نشریه‌ها و روزنامه‌های اطّلاعات و کیهان و خواندنی‌ها و دانستنی‌ها و تهران مصوّر و باختر و سپید و سیاه و … را با کارهایش پر کرد. او بیش از ۶ دهه قلم زد و نام خود را به عنوان مترجم، روی جلد صدها کتاب به یادگار گذاشت.
منصوری در ۱۹ خردادماه ۱۳۶۵ خورشیدی دیده از جهان فروبست و با زندگی طولانی و دراز ۸۷ ساله‌اش بدرود گفت و البته با کتاب‌هایش هم.

  برخی مدعی اند ذبیح‌الله منصوری با هیچ‌یک از زبان‌های بیگانه غیر پارسی آشنا نبوده و آن‌چه که از وی به عنوان «ترجمه» ‌چاپ می‌شد، همگی ساخته ‌ذهن داستان‌پرداز ‌اوست‌. به این شکل که فشرده کتابی کم‌صفحه‌ یا نوشتاری کوتاه از فلان نویسنده غربی را از زبان کسی می‌شنید و ذهن خیالبافش را به‌کار می‌گرفت و با شاخ‌وبرگ دادن به آنچه که شنیده بود، نوشتار بلند و دنباله‌داری را به نام «کتاب» از زیر دستش بیرون می‌داد! نمونه‌اش «خداوند الموت». شما بروید تاریخ ادبیّات فرانسه را سر صبر ورق بزنید، زیرورو کنید؛ اگر به نام «پل آمیر» رسیدید! اصلاً بروید با منصوری به فرانسه فقط حال و احوال کنید؛ اگر توانست به همان زبان فرانسه پاسختان را بدهد.

  و امّا ‌درباره ماهیّت و چیستی کتاب‌های پرشمار کت‌وکلفتی که نام ذبیح‌الله منصوری در شناسنامه‌هایشان به چشم می‌خورد: سه تفنگدار
(۱۰ جلد)؛ قبل از طوفان (۸ جلد)؛ غرّش طوفان (۷ جلد)؛ عشق نامدار (۳ جلد)؛ سینوهه پزشک مخصوص فرعون (۲ جلد)؛ پطر کبیر (۲ جلد) و ده‌ها کتاب دیگر. 

  می‌خواهم همین‌جا از کتاب «تاریخ ترجمه ادبی از فرانسه به فارسی» گواه بیاورم؛ آنجا که گفته است: «باید اذعان کرد که از دهه سی خورشیدی به بعد،‏‎ ‎بازار شبه‌ترجمه‌ها و ترجمه‌های‏‎ ‎تکراری کم‌مایه که اغلب نثر فارسی سالمی نداشتند، بیش از پیش رونق گرفت. در‎ ‎این آشفته‌بازار، عده‌ای نیز پا به میدان نهادند که کتاب‌هایشان چه‌بسا به‎ ‎دلیل برخورداری از عنوان‌های زیبا یا نثری فریبنده، اغلب بیش از کتاب‌های‎ ‎مترجمان خوب و طراز اوّل به فروش می‌رسید. از جمله این افراد پرکار و‏‎ ‎خستگی‌ناپذیر که به ویژه در ترجمه رمان، کارنامه‌ای باورنکردنی از‏‎ ‎خود به‌جا گذاشت ذبیح‌الله منصوری بود.»

  بی‌گمان بر چیستی و ماهیّت ترجمه‌های ذبیح‌الله منصوری تردید رواست و به‌هیچ‌روی نمی‌شود آنها را چشم‌بسته پذیرفت و به عنوان کتاب‌های تاریخی، بدان‌ها استناد کرد و در تحقیق و پژوهش از آنها بهره جست. زیرا این «تردید» ژرف است و گود. با یک‌ دو بیل پرشدنی نیست. شما کلاهتان را قاضی کنید و برای این پرسش من پاسخی بیابید: نویسنده‌ای بیگانه، کتابچه‌ای در ۶۰- ۵۰ رویه چاپ می‌کند. دست بر قضا همین کتابچه آن نویسنده بخت‌برگشته! به تور منصوری می‌افتد و او هر چه دل تنگش می‌خواهد بر کتاب می‌افزاید. آی زلم‌زیمبو به ناف اصل کتاب می‌بندد! سرآخر کتابچه تبدیل می‌شود به کتابی ضخیم و ستبر در نزدیک به یک‌هزار رویه!

  در این‌باره ببینید سخن «حسین‌قلی مستعان» - مترجم رمان «بینوایان» ویکتور هوگو - را: «همه ما می‌دانیم که نیمی از آنچه ذبیح‌الله منصوری به اسم ترجمه می‌نوشت، نوشته خود او بود. حتی به‌نظر من «نیم» هم برآورد کمی است!»

  با این حساب باید گفت که منصوری پیش از آنکه مترجم باشد، یک‌پا «نویسنده» بود امّا خوش‌ داشت روی کارهایش امضا بزند «مترجم»! او «عجیب» بود و کارهای نوشتاری‌اش هم مانند خودش عجیب!

  بجاست دیدگاه یکی از مترجمان زبردست، نویسنده و منتقد امروزین را در این‌باره بخوانیم؛ «کریم امامی» (۱۳۸۴- ۱۳۰۹). امامی درباره ترجمه‌های منصوری گفته است: «من اسم کارهای او را ترجمه نمی‌گذارم. بیشترش را از خودش‎ ‎درآورده و بعد اسم یک بیچاره فرنگی را گذاشته روی کتاب و خودش را‏‎ ‎استتار کرده. من با هزار زحمت اصل یکی از کتاب‌هایی را که به‎ ‎اصطلاح ترجمه کرده بود، پیدا کردم و چند صفحه اصل را با فارسی آن مقایسه‏‎ ‎کردم. اصلاً باورکردنی نبود … هر چه دلش خواسته بود، کرده بود! هر جا‎ ‎عشقش کشیده بود کم یا اضافه کرده بود. آنجا را هم که مثلاً ترجمه‎ ‎کرده بود، نمی‌دانی با چه شلخته‌کاری عمل کرده بود.»

  دکتر «میرجلال‌الدّین کزّازی» - استاد دانشگاه و نویسنده و از چهره‌های ماندگار ادبی - هم بر کار منصوری خُرده گرفته و گفته است: «این‌گونه از ترجمه‌ها را در مجموع برای‎ ‎فرهنگ جامعه زیانبار می‌دانم و برای زبان فارسی هم … این‌گونه ترجمه‌ها‎ ‎چهره راستین نویسندگان را خدشه‌دار خواهند کرد و نمود نادرستی از این‏‎ ‎نویسندگان در جامعه به دست خواهند داد.»

  در این میان برخی شخصیّت‌های ادبی‌ کارهای منصوری را نه تنها رد نکرده و نمی‌کنند، بل به گونه‌ای ‌آنها را گاه مفید و سودمند ‌دانسته‌اند؛ از جمله دکتر «ابراهیم باستانی پاریزی»‌ که می‌گوید: «آقای منصوری که مورّخ نیست و‎ ‎هیچ‌وقت هم ادعای تاریخ‌نگاری نکرده است؛ او داستان تاریخی می‌نویسد و‎ ‎داستان‌نوشتن لازمه‌اش همین حرف‌هاست.»

  باستانی پاریزی، به عنوان ‌پژوهشگر و تاریخ‌دان‌، دریافته بود که کارهای منصوری را باید از دریچه «داستانی» نگاه کرد و خواند و نه از منظر «تاریخی» زیرا ارزش داستانی و سرگرم‌کنندگی کتاب‌های وی خیلی بیش و بیشتر است و این اشتباه است اگر کسی بخواهد در تاریخ ورود پیدا کند و به قصد آگاهی از تاریخ و رخدادهای آن، به کتاب‌های منصوری دل خوش کند و استناد. باید از همان شروع کار، گوشی را داد دستش و او را از لیزخوردن در درّه پر کشش و پر جاذبه قلم منصوری نجاتش داد! کتاب‌های ذبیح‌الله منصوری «فانتزی»اند و سرشار از وهم و گمان و بری از اصل کتاب و مقاله.

  منصوری در خیال پردازی و وهم‌نگاری، آن‌اندازه چابک و چربدست بود که از یک مقاله کوتاه، یک کتاب حجیم و عریض و طویل عرضه می‌کرد و به خورد مردم می‌داد. گویا او چاره‌ای جز این نمی‌دید که تا آنجایی که راه دارد از «کاه» «کوه» بسازد؛ به ۲ دلیل: نخست اینکه پیشه‌اش همین نوشتن بود (بدون حقوق و مزایای ثابت) و تحویل آن به روزنامه‌ها و نشریه‌ها به ازای هر سطر مثلاً ۲ ریال. او پیش خود این‌طور فکر می‌کرد که اگر قرار باشد آن مقاله جمع‌وجور یا آن کتاب ریزه‌میزه کم‌صفحه را واژه به واژه به فارسی برگرداند که چیزی ته جیبش را نمی‌گیرد. پس فقط یک راه باقی می‌ماند: کش‌دادن اصل اثر تا آنجا که کش می‌آید. البته او به خودش زیاد فشار نمی‌آورد؛ با هوشی که داشت به راحتی از پس این مهم برمی‌آمد؛ با چاشنی چاخان! چاخان‌هایی شیرین، دلچسب و عامه‌پسند و همه‌کس‌فهم. نمونه‌اش ورود شاه اسماعیل صفوی به الیگودرز و بازدید از خانقاه این شهر که تنه به تنه خانقاه بزرگ و پرآوازه اردبیل می‌زد!

  باری! ذبیح‌ الله منصوری آن همه پرنویسی و پرکاری را فقط برای گذران زندگی انجام می‌داد؛ پسر بزرگ بود و هزینه خانواده بر گرده‌اش؛ این بخش مهم ماجرا بود و البته هیچ‌کس حق این را ندارد که بر کسی که می‌نویسد تا ادامه زندگی بدهد، خرده بگیرد. نویسندگی حرفه و پیشه‌ای است پاک و شریف؛ البته چنانچه قلم، نجیبانه راه را ادامه دهد و کژ نشود و به سمت و سوی «زر» غش نکند و تن به خواری و خواهش ندهد و خامه‌اندازش را دریوزه و روسیاه نکند.

  دلیل دوّم اینکه منصوری به‌مانند هر نویسنده و قلم‌انداز دیگری، دوست داشت کارهایش دیده، خوانده و پسندیده شود؛ هرچند او خود را از تیررس خبرنگاران مطبوعات و رادیو و تلویزیون دور نگه‌ می‌داشت ولی از اینکه نام و کارش را بر زبان‌ها بیاورند و ذکر خیرش را بکنند، بدش نمی‌آمد. نباید از یک ویژگی منصوری سخن به‌میان نیاورده گذشت؛ و آن روان‌شناسی اوست.

  او می‌دانست که جامعه ایرانی با مطالعه - حالا چه روزنامه و مجله و چه کتاب - میانه چندان خوبی ندارد؛ به‌ویژه در حوزه تاریخ. آخر چند درصد از مردم شور و اشتیاق این را دارند که بدانند فلان پادشاه یا فرمانروای خودی یا غیر خودی در چهارصد پانصد سال پیش چه کرده بوده است؟ پس باید فن و ترفندی به‌کار بست تا مردم را با «خواندن» آشتی داد؛ و آن ترفند و فن چیزی نبود مگر افسانه‌نویسی و چاخان‌پردازی. می‌بینیم که در کتاب‌های به اصطلاح تاریخی او چیزی که یا دیده نمی‌شود یا بسیار کمرنگ به چشم می‌آید، تاریخ و رخدادهای راستین تاریخی است! آنچه‌ که هست داستان‌نویسی‌های آغشته به افسانه و قصّه‌پردازی‌های زیرکانه اوست. این‌جور نوشته‌ها به ذائقه مردم خوش آمدند و دیری نگذشت که ترجمه‌ها و اقتباس‌های آن‌چنانی منصوری، ابتدا بازار روزنامه‌ها و مجله‌ها را به‌صورت «پاورقی» ترکاند و سپس بازار کتاب را؛ و البته بازار برخی مترجمان همروزگارش کساد و بی‌رونق شد!

                                                                       **************  
این خاطره را هم اضافه کنیم خالی از لطف نیست. در شمارۀ 23 ماه‌نامه «سوره» نوشته شده بود:

  وقتی کتاب «امام صادق‌ع مغز متفکر جهان تشیّع» منتشر شد، مرحوم مهندس بازرگان که به روش‎پردازی‌های علمی دین علاقه‌مند بود و در این زمینه مطالعاته و تحقیق می کرد چندین‌بار به مؤسسه [!] مجله خواندنی‌ها (به مدیریت ذبیح‌الله منصوری) رفته بود. دفتر مرحوم‎ ‎منصوری هم طبقه پنجم بود و می خواست او را پیدا کند تا بخواهد از مؤسسه اسلامی‏‎ ‎استراسبورگ که این همه مستشرق جمع شده ند و درباره امام صادق مطالعه‎ ‎کرده بودند، آدرسی بدهد تا در سفر به فرانسه شخصا به آن مؤسسه برود.چند بار هم مراجعه‎ ‎کرده بود. هر بار اما طوری سر می دوانند تا این که یک نفر می‌گوید نه چنین مؤسسه‌ای‎ ‎وجود دارد و نه خیلی از این مستشرقان.» - (سوره؛ بهمن و اسفند ۱۳۸۴)

جرعه‌ای از اقیانوس فرهنگ و ادبیات ایران : استاد شفیعی کدکنی

جرعه‌ای از اقیانوس فرهنگ و ادبیات ایران – 12
اگرچه این نوشته به دو بهانه است اما نوشتن از شفیعی کدکنی بهانۀ ویژه نمی‌خواهد و کافی است به شعر و نثر علاقه داشته باشی ...

عصر ایران؛ مهرداد خدیر- نه زادروز محمد رضا شفیعی کدکنی است، نه اثر تازه‌ای از این استاد بی‌بدیل فرهنگ و ادبیات ایران انتشار یافته، نه می‌خواهم به کار سترگ او در تصحیح «تذکره الاولیا»ی عطار بپردازم و نه خدای ناخواسته شایعۀ ناگواری دربارۀ زادۀ پرآوازه اما فروتن کدکن، منتشر شده تا انگیزه یا بهانه‌ای باشد تا سراغ او بروم، چنان که نوبت قبل به همین سبب به زندگی و زمانه و کارنامۀ محمد علی اسلامی نُدوشن اختصاص یافت.

  از شفیعی کدکنی نوشتن، البته بهانۀ ویژه نمی‌خواهد و کافی است به شعر و نثر علاقه داشته باشی یا بخواهی در لذت آنچه از او آموخته‌ای دیگران را نیز شریک کنی.

شفیعی کدکنی؛ عیار «استادی»
  این نوشته اما به خاطر آن است که با تأخیر آگاه شدم که محتوای نشست‌های استاد با موضوع یا محوریت «سبک‌شناسی نظم» در کانال تلگرامی ایشان منتشر شده است. نمی‌دانم شخصا مدیریت می‌کنند یا چنان که مرسوم است کار را به تارگردانی مورد اعتماد سپرده‌اند اما هر چه هست توفیقی فراهم آمده و دریغ است که دوستداران شفیعی کدکنی از این فرصت بهره نبرند.

  به یاد آوردم سالی در میانۀ دهۀ 60 خورشیدی را که باخبر شدم دکتر شفیعی کدکنی به دانشگاه شهید بهشتی می‌آید و کلاسی هم به صورت فوق‌العاده برای ما برگزار می‌کند.

  با ذوق و شوق منتظر ایستادیم و من که می‌پنداشتم مردی در هیأت و هیبت دکتر عبدالحسین زرین‌کوب و با شمایلی چون استادان کلاسیک را خواهم دید با جوانی رو به رو شدم که شلوار جین پوشیده و خط ریش پایین آورده و بیشتر به دانشجویان معترضی که در تصاویر اعتراض ها دیده بودیم می مانست تا یک استاد کلاسیک و جوان‌تر از انتظاری که نام و آوازه و خصوصاً شهرت شعری او (م. سرشک) ایجاد کرده بود.

  جثۀ ریز و صدای زیر و آرامش و متانت او هیچ شباهتی نداشت به تصویری که از او داشتم یا ساخته بودم. 35 سال گذشته و خوب به خاطر ندارم دربارۀ چه سخن گفت اما می‌دانم پس از آن هر استادی را با او قیاس می‌کردم و خوش‌بختانه یا شوربختانه چنان عیار و معیاری از استادی در ذهن من حک کرد که پذیرش استادی دیگران را تا همین امروز دشوار ساخته به گونه‌ای که این واژه را با وسواس به کار می‌برم چرا که اگر استاد یعنی شفیعی کدکنی به سادگی نمی‌توان برای دیگران به کار بُرد. هم از حیث دانش و تنوع اطلاعات و معلومات و هم به سبب فروتنی و هم شیفتگی کار معلمی که برای او نه حرفه که عشقی ماندگار است.

  اگر 35 سال قبل شنیدن درس او - اگرچه محدودیت خاصی نداشت- اما باز برای همگان میسر نبود، امروز به لطف فضای مجازی و خصوصا تلگرام این امکان برای همه و از طریق حیرت‌آورترین فناوری در تمام تاریخ بشر، فراهم است و در سنگینی ترافیک خودرو و در قفس آهنی در بزرگراه هم می‌توان فارغ از بیرون گوش سپرد و احساس کرد وقت را به بطالت نگذرانده‌ای.

  تا به حال دربارۀ تأثیر تلگرام بر کار رسانه‌ای زیاد گفته شده و خودم هم در شمارۀ اول فصل‌نامۀ روزنامه نگاری به تفصیل در این باره نوشتم اما با شنیدن سخنرانی دکتر سروش، آرش نراقی و تازگی‌ها شفیعی کدکنی در این فضا باید به وجه معرفتی و شناختی و فرارسانه ای تلگرام فیلتر شده هم اشاره کنم و طعنه‌آمیز این که این یادداشت هنگامی منتشر می‌شود که نمایندگان مجلس انقلابی که نگران انحراف ما هستند همچنان به دنبال قفل هایی هستند تا بر پای اینترنت و فضای مجازی بزنند!

  در این دیار رابطۀ جماعتی با اطلاعات آزاد و رهایی از سانسور مثل رابطۀ جن و بسم‌الله است و هر روز در پی طرحی هستند تا دیواری بکشند و باید قدردان امکاناتی بود که این دیوارها را از میان برمی دارد و پس از 35 سال دوباره امکان داد صدای استاد را نه یک بار که بارها بشنوم.

  شفیعی کدکنی در سال های اخیر بیشتر با تصحیح «تذکره اولیاء» معرفی شده است. کاری سترگ چنان که خانم مریم حسینی – عطار شناس- در مجلات «تجربه» و «سیاست نامه» پیش از این نوشته بود: «فرزند خلف عطار از قریۀ کدکن پس از 900 سال تمام اثار او را به صورتی منتشر کرده که تجدید حیاتی برای این پیر نیشابوری است و پژوهش‌گران را از تحقیقات دیگر در حوزۀ تصحیح و شرح آثار عطار بی نیاز کرده است.»

  چنان که از عنوان این سلسله نوشتارها بر می‌آید تنها جرعه‌ای است از اقیانوس و هنگامی دست به قلم و دراینجا کی‌بورد می برم که نکته‌ای تازه در میان باشد.

  نکات تازه در سخنان شفیعی کدکنی در همان نشست نخست دربارۀ شیخ اشراق یا سهروردی بر پایۀ آنچه شنیدم مواردی است که در ادامه نقل می‌کنم. نه از سر اظهار فضل در این عرصه که برای شریک کردن مخاطب در حظّی که بردم و نکته ای که آموختم و البته تا بدانیم استاد کیست و عیار استادی را بشناسیم.

  در این گفتار سیمای متفاوتی از سهروردی ارایه می‌کند و با همین جملات زیر می توان گفت کاری که شیخ اشراق با حکمت ایرانی کرد شبیه کاری است که فردوسی با زبان پارسی کرده بود.

  فردوسی مفاهیم کهن و تمام ایرانی را زنده کرد تا هویت ایرانی حفظ شود و سهروردی هم در عرصۀ حکمت مفاهیمی چون  «نور، اَمشاسپندان و انوار اسپهبدی» را می‌آورد که نه پیش از او سابقه داشته و نه پس از او توانستند ادامه دهند:

« -آنچه سهروردی را از فخر رازی یا دیگر حکمای «مشاء» جدا می‌کند دو موضوع خاص است:

اول: داستان‌های آلیگوریک تمثیلی که صورت داستان دارد و از ویژگی‌های حکمت اشراقی اوست.

دوم: پارادایم‌هایی مثل حکمت نوری، اَمشاسپندان، انوار اسپهبدی که معلوم نیست دقیقاً او از کجا آورده و ناشی از ذهن ایران‌گرایِ ملی‌گرای اوست.

- او کوشید حکمت فهلوی‌ را در برابر حکمت یونان برکشد و آنچه حکمت او را از حکمت مشاء جدا می‌کند همین‌ است..

- شیخ اشراق در برابر مفهوم وجود، نور را می‌آورد که یک پارادایمِ ایران باستانی‌ است و او می‌گوید این میراثِ حکمت ایران باستان است که من دارم احیا می‌کنم.»

  پس این نوشته هم یادی است از شفیعی کدکنی تا بدانیم «نه هر که سر بتراشد قلندری داند» و هم تذکری به آنانی که هنری جز انحصار و محدودیت ندارند و مدعی انجام کاری اخلاقی هم هستند و هم آگاهی از این که داستان محدود به فردوسی نبوده و در عرصه های دیگر نیز بزرگانی کوشیده‌اند مفاهیم ایرانی را احیا کنند تا فرهنگ ایرانی هم از فلسفۀ یونانی جدا باشد و هم به خاطر ورود اسلام در فرهنگ عربی حل نشویم؛ بدین ترتیب می‌توان گفت کاری که در زبان، فردوسی انجام داد و در عرفان، مولانا و آموزه های محی الدین ابن عربی را وارد دستگاه فکری ایرانیان ساخت و جنبۀ رحمانی را پررنگ کرد، به همان روال در سیاست و فقاهت هم صفویه و عالمان شیعی در شکلی دیگر سهروردی انجام داده است.  (تعابیر اخیر البته از نویسنده است نه نقل قول از استاد).

  چون این نوشته با معیار رسانه‌ای قدری سنگین شد پس یک وجه دیگر را هم می‌آورم:

  چند روز دیگر چهارشنبه‌سوری است و هر چند این آیین به خاطر کرونا امسال هم مثل پارسال محدود است اما چهارشنبه‌سوری هم نه آتش‌پرستی که جشنی در ستایش «نور» است. نور هم نزد ایرانیان‌باستان دو جلوه داشته است: در روز، خورشید (و آیین مهر و میتراییسم یک‌سر، ستایش خورشید است) و در شب، آتش.

  شفیعی کدکنی می‌گوید در نگاه شیخ اشراق، «وجود» همان نور است و با «انوار اسپهبدی» حکایت حکمت ایرانی را از فلسفۀ مشاء با بزرگانی چون ابن‌سینا جدا می‌کند تا هر چه «مشاء» از یونان رنگ و نشان دارد جنس حکمت سهروردی (حکمت فهلوی)، ایرانیِ ناب باشد با تکیه بر مفهوم نور.

-------------------------------------------------

 بیشتر بخوانید: (11 نوشتۀ پیشین)

* 1. تو داد و دهش کن، فریدون تویی!

* 2. سیرتِ دوست داشتن، صورتِ دوست داشته ‌شدن

* 3.ایوان مداین را آیینۀ عبرت دان!

* 4.میر جلال‌الدین کزازی؛ فردوسی بی ردا و دستار!

* 5. دوم بهمن؛ جشن بهمن‌گان؟

* 6. غوغای موسیقی کلمات؛ دیدی آن قهقهۀ کبک خرامان حافظ؟

* 7. پرویز نیست، پرویزَن است!

*8. ما ز دریاییم و دریا می‌رویم

*9.ترانه سَرا یا ترانه سُرا؟ نکته‌ای به بهانۀ «مرغ سحر»

*10. سایه؛ دور از وطن ولی همچنان عاشق ایران

*11. اسلامی نُدوشن؛ سلطان نثر پارسی

جرعه‌ای از اقیانوس فرهنگ و ادبیات ایران؛ روز فردوسی حکیم

جرعه‌ای از اقیانوس فرهنگ و ادبیات ایران
برخی 25 اسفند را با استناد به خود شاهنامه مناسب‌تر می‌دانند اما غرض، یادآوری است و 25 اردیبهشت هم می‌توان یاد کرد.

عصر ایران؛ مهرداد خدیر- از صبح تا این لحظه که تا پایان روز دو ساعت بیشتر باقی نیست تردید داشتم دربارۀ 25 اردیبهشت که به نام روز فردوسی ثبت شده بنویسم یا نه. اما نه به خاطر جایگاه حکیم یگانه و بزرگ‌ترین حماسه‌سرای زبان پارسی و شاید ادبیات جهان یا حتی تازه نبودن موضوع که بر سر مناسبت این روز که 25 اردیبهشت از کجا آمده است. روز فردوسی؛ چرا 25 اردیبهشت؟

    چرا که اگر بنا‌بر مناسبت باشد اهل فن می‌گویند 25 اسفند مناسب‌تر است چرا که آغاز سرایش شاهنامه را سال ۳۶۵ و پایان آن را ۴۰۰ هجری قمری می‌دانند، آن‌هم به‌دلیل بیت‌هایی که اشاره به آغاز پادشاهی سلطان محمود غزنوی دارد، ولی دربارۀ روز و ماه پایان کار شاهنامه، ۲۵ اسفند مورد اتفاق است: 

  چو سال اندر آمد به "هفتاد و یک"
  همی زیر شعر، اندر آمد فلک

  "سی و پنج" سال از سرای سپنج‌
  بسی رنج بردم به امید گنج‌

  سر آمد کنون قصۀ یزدگرد
  به ماه "سپندارمذ" روز "اَرد"

  ز هجرت شده پنج، هشتاد بار
  که گفتم من این نامۀ شهریار

 بدین ترتیب چون فردوسی در سال ۳۲۹ هجری قمری به دنیا آمده ۷۱ سال پس ازآن درست سال ۴۰۰ می‌شود: «ز هجرت شده پنج هشتاد بار» و روز آن بر اساس ابیات بالا ۲۵ اسفند خواهد بود (روز اَرد، روز بیست و پنجم هر ماه در گاه‌شماری باستانی بوده است).

  جدای این چه 25 اسفند چه 25 اردیبهشت بهانه‌ای است برای یادکرد و آن هم پس از هزار سال و چه می‌توان نوشت رساتر از آنچه حسین مسرور سرود:

  کجا خفته‌ای، ای بلند آفتاب
  برون آی و بر فرقِ گردون بتاب

  نه اندر خورِ توست، روی زمین
  زجا خیز و بر چشمِ دوران، نشین

  کجا ماندی ای روحِ قدسی‌سرشت؟
  به چارم فلک یا به هشتم بهشت؟

  به یک گوشه از گیتی آرام توست
  همه گیتی آکنده از نام توست

  چو آهنگ شعر تو آید به گوش
  به تن خون افسرده آید به جوش

  ز شهنامه گیتی پر آوازه است
  جهان را کهن کرد و خود تازه است

  تو گفتی: "جهان کرده‌ام چون بهشت
  ازین بیش تخم سخن کس نکشت"

   ز جا خیز و بنگر کز آن تخم پاک
  چه گل‌ها دمیده است برطرف خاک

   نه آن گل که در مهرگان پژمرد
  نخندیده بر شاخ، بادش برد

  نه جور خزان دیده گلزار او
  نه بر دست گلچین شده خار او

  به این بهانه بد نیست از خود حسین مسرور هم بگوییم.

   حسین مسرور (سخن‌یار اصفهانی متولد 1269 خورشیدی و درگذشته 1347) شاعر و مترجم بود و این مثنوی را به مناسبت هزارۀ فردوسی در سال 1313 خورشیدی سرود.

  مشاوران رضاشاه به او گفتند توجه به جنبه های عمرانی کافی نیست و از فرهنگ و ادبیات نباید غافل باشد و ایدۀ برگزاری «هزارۀ فردوسی» را درانداختند و بسیار پسندید و دست درکار آرامگاه توس شدند و مثنوی «خوابگاه فردوسی» در افتتاحیۀ آن هم که حسین مسرور سروده بود، بسیار مورد توجه قرار گرفت.

روز فردوسی؛ چرا 25 اردیبهشت؟
  مسرور که در نشریاتی چون «ارمغان» و «یغما» هم می‌نوشت و مدیریت برنامه‏‌های «ایران» در «آینهٔ زمان» و «شهر سخن» را در رادیو ایران بر عهده داشت در سال ۱۳۴۷ در تهران درگذشت و در «ظهیرالدوله» به خاک سپرده شد.

 نیاز به توضیح ندارد که دربارۀ فردوسی و نقش او در هویت ملی ایرانیان کتاب‌ها می‌توان نوشت و نوشته‌اند و در این چند سطر قرار نیست به آن موضوعات اشاره شود و تنها جرعه‌ای است تا فردا گفته نشود 25 اردیبهشت آمد و یادی از فردوسی نشد.

  با این حال برای آن که نکته‌ای فنی هم گفته شده باشد پاسخ به مهم‌ترین شبهه دربارۀ شاهنامه است: این که برخی می گویند شاهنامه شعر نیست و نظم است. چرا؟ چون قوۀ خیال در آن غایب است!

  حال آن که اتفاقا عنصر خیال در آن بسیار قوی است و کسی که بیشترین تحقیق را دربارۀ "صُوَر خیال" درشعر فارسی انجام داده بر این امر صحه می‌گذارد و این نمونه‌ها را ذکر می‌کند:

  سپاهی که خورشید شد ناپدید
  چو گَرد سیاه از میان بردمید

  نه دریا پدید و نه هامون نه کوه
  زمین آمد از پای اسبان ستوه

 یا

  به مرگ سیاوش سیه پوشد آب
  کند زار نفرین بر افراسیاب

  و باز: 

  که زیبد کزین غم بنالد پلنگ
  ز دریا خروشان برآید نهنگ

  و گر مرغ با ماهیان اندر آب
  بخوانند نفرین به افراسیاب

  آیا اینها قدرت تخیل شاعر را ترسیم نمی‌کند؟

 

عطار: آفرین، جان آفرینِ پاک را / آن‌که جان بخشید و ایمان، خاک را

جرعه‌ای از اقیانوس فرهنگ و ادبیات ایران - 14
در کنار 6 ضلعی با شکوه فردوسی، مولانا، سعدی، حافظ، نظامی و خیام نمی توان از عطار به مثابۀ روح این فرهنگ گذشت...

عصر ایران؛ مهرداد خدیر- هرچند کاخ رفیع و باشکوه و هزار سالۀ زبان و ادبیات فارسی را بر چهار ستون (فردوسی، مولانا، سعدی و حافظ) استوار و برافراشته می‌دانیم و برخی هم البته با افزودن نظامی و خیام، 6 ضلعی ترسیم می‌کنند اما جدای فرم و از حیث روح و محتوا، نمی‌توان از نام «عطار» گذشت که روح این پیکره است.

   چنان که پیشتر هم نوشته‌ام از بخت‌یاری‌های ماست که با فرزند برومند دیگری از «کدکن»- محمد رضا شفیعی کدکنی- هم‌روزگاریم که بخش غالب عمر خود را به ویرایش و بازخوانی آثار عطار اختصاص داده و اکنون متون پیراسته‌ای از آثار او خصوصا «تذکره الاولیا» در دست ماست.

  تذکره الاولیا، شرح حال و زندگی نامۀ قریب 100 تن از چهره‌های برجستۀ فرهنگ ایرانی و اسلامی است که اگرچه با افسانه‌هایی آمیخته است اما بسیار خواندنی است و پس از 700 سال حس و حال خوبی می‌دهد.

 اینها را البته می دانید اما غرض دیگری دارم از این نوشته. این که دربارۀ «عرفان» هیچ تعریفی را رساتر و فرادینی‌تر از آنچه دکتر نصرالله پورجوادی گفته است نیافتم و یاد عطار نیشابوری که قله نشین این عرفان است بهانه ای است تا این تعریف را بیاورم که با نگاه زیبایی شناسیک و مدرن امروزین نیز سازگار است و با پیشرفت حیرت‌آور فناوری و ارایۀ انبوهی از اطلاعات در فضای مجازی این نگاه به هستی همچنان جاذبه دارد:

  « ما از طریق حس بینایی و چشم، زیبایی‌های مقید و محسوس را می‌بینیم. مثلا گل را که زیبا و خوش‌بوست.  این زیبایی اما مقید است به همان گل. حال اگر بتوانیم "زیبایی" را فراتر از جسم خاص ببینیم به زیبایی مطلق رسیده‌ایم. پس عرفان یعنی از امر جزیی به امر مطلق و کلی رسیدن یا همان" یافت"».

  با این توضیح، تکلیف کلمۀ «شاهد» هم در اشعار سعدی و حافظ، روشن یا دست‌کم توجیه می‌شود تا نه آن‌گونه تصور کنیم که دکتر سیروس شمیسا در کتاب جمع‌آوری شدۀ «شاهد‌بازی» آورده بود و نه در تفسیرهای فرامتنی گرفتار شویم. بلکه شاهد را همان زیبایی مقید بدانیم و در گذار از آن خود زیبایی را دوست داشته باشیم نه فقط دختر زیبا یا گل زیبا را و این نگاه قابل تعمیم است. از نفس نقاشی لذت ببریم و از خود شعر فرای این که چه می گوید و کی می خواند.

  این که گفتم تعریف پورجوادی مدرن است چون مانند اگزیستانسیالیست‌هاست که می‌گویند خودِ هستی یا هستنِ تو مهم است نه چگونه بودن و از کجا آمدن و به کجا رفتن.

  دکتر پورجوادی بخش اول نقل شده در گیومه را در گفت و گو با مجلۀ «سیاست نامه» تابستان 99 گفته بود ولی در کتاب «قوت دل و نوش جان» به زیبایی بیشتری توضیح داده است.

  به بهانۀ عطار به شفیعی کدکنی و پورجوادی و تعریف عرفان، گریز زدم در حد اشارتی و دو نکته دیگر هم می‌افزایم تا دست کم، جرعه باشد:

  اول این که اگرچه شیخ فرید‌الدین عطار از حیث مذهبی سنی بود و شیعه نبود (شیعیان قبل از صفویه هم غالبا هفت امامی بودند نه 12 امامی) اما جالب است که تذکره‌الاولیا را با امام جعفر صادق علیه‌السلام شروع می‌کند و البته در ادبیات آنان: «صادق، رضی‌الله عنه» و این حکایت:

  «نقل است که صادق از ابوحنیفه پرسید: عاقل کیست؟ گفت آن که تمیز/تمییز کند میان خیر و شر. صادق گفت: بهایم [چهارپایان] نیز توانند تمیز دهند میان آن که او را بزند و آن که او را علف بدهد. ابوحنیفه گفت: نزدیکِ تو عاقل کیست؟ صادق گفت: آن که تمیز/تمییز کند میان دو خیر وشر و "خیرالخیرین" را اختیار کند و از دو شر، "خیرالشرین" را برگزیند

  یعنی تشخیص خیر از شر، مصداق عقل و عاقلی نیست. چون حیوان هم خیر و شر را تا حدی تشخیص می‌دهد. عقل آن است که بین دو خیر بتوانی خیر خود را تشخیص دهی و مهم‌تر این که بین دو "شر"، خیر خود را بیابی.

  دومی هم نقل بیت آغازین منطق‌الطیر:

  آفرین، جان آفرینِ پاک را
  آن‌که جان بخشید و ایمان، خاک را

  تمام حرف بزرگان عرفان ما این است که به مدار هستی متصل شو، از " منِ ذهنی" و تعصبات رها شو و بستر وجودت را آماده کن. آن گاه جان و ایمان در آن خواهد جوشید.

  زیبا نیست؟ آن هم در این روزگار...

------------------------------------------------

  بیشتر بخوانید: (13 نوشتۀ پیشین)

* 1. تو داد و دهش کن، فریدون تویی!

* 2. سیرتِ دوست داشتن، صورتِ دوست داشته ‌شدن

* 3.ایوان مداین را آیینۀ عبرت دان!

* 4.میر جلال‌الدین کزازی؛ فردوسی بی ردا و دستار!

* 5. دوم بهمن؛ جشن بهمن‌گان؟

* 6. غوغای موسیقی کلمات؛ دیدی آن قهقهۀ کبک خرامان حافظ؟

* 7. پرویز نیست، پرویزَن است!

*8. ما ز دریاییم و دریا می‌رویم

*9.ترانه سَرا یا ترانه سُرا؟ نکته‌ای به بهانۀ «مرغ سحر»

*10. سایه؛ دور از وطن ولی همچنان عاشق ایران

*11.اسلامی نُدوشن؛ سلطان نثر پارسی

*12.شفیعی کدکنی؛ عیارِ «استادی»

 *13. ای ایران، ای مرز پرگهر؛ معجونی به نام «حسین گل گلاب»

در مسیر زندگی/ داستان های واقعی به قلم روانشناس-13

در مسیر زندگی/ داستان های واقعی به قلم روانشناس-13
مازیار با خودش گفت: اصلاً چرا بهش پیشنهاد دادم؟ جوری خودش رو گرفته بود انگار جنیفر لوپزه!

در مسیر زندگی روایتی است واقعی از عباس پازوکی نویسنده و روانشناس که تلاش کرده با تغییر نام مراجعین اش، داستان های واقعی زندگی مردان و زنان این سرزمین را از بیرون زندگی آنان و بدون قضاوت برای "عصرایران" بنویسد. روایت هایی که شاید بتوانند به اصلاح اشتباهات و بهبود زندگی خیلی ها کمک کنند.

مهری و مازیار: استخدام منشی خانم با روابط عمومی بالا !

گفت و گوی مازیار و نازنین، اصلا آن طور که مازیار می خواست و پیش بینی کرده بود،  پیش نرفت و مازیار که پیش خودش جور دیگری درباره ی نازنین فکر می کرد، کمی نا امید شد و با دلخوری گفت: باشه، هر جور شما صلاح می دونید. نمیشه تو این جور چیزا اصرار کرد. بازم شما فکراتون رو بکنید و خبرم کنید.

نازنین هم که از قیافه ی عبوس و ناراحت مازیار ناراحت شده بود، گفت: شما مرد محترمی هستید و امیدوارم همکاری خوبی با هم داشته باشیم. اما درباره ی ماجرای امروز خیالتون راحت باشه. بین خودمون می مونه و کسی متوجه نمیشه. منم سعی می کنم امروز رو فراموش کنم. فقط دوست دارم یک چیزی بگم تا توی دلم نمونه. من اگر قبول کردم با شما همکاری کنم، واقعا به خاطر اینه که یک عمره تو کار اقتصادی هستم و اهل کسب و کارم. دو دوتا چهارتا کردم و دیدم برام خوبه و وارد شدم. با خیلی از مردها هم کار کردم و گاهی هم مهمونی رفتم و مهمونی دعوتشون کردم. امیدوارم از اینکه دعوت شما رو قبول کردم، برداشت بدی نداشته باشید.

مازیار هم با ناراحتی بیشتر و قیافه ای حق به جانب گفت: مهم نیست، کارمون رو بکنیم و به قول شما امروز رو فراموش کنیم.

مازیار و نازنین دقایقی بعد در حالی که سعی می کردند ظاهر خودشان را حفظ کنند، با لبخند ظاهری اما ناراحتی باطنی از هم خداحافظی کردند. مازیار خیلی از دست  خودش ناراحت بود و با خودش گفت: عجب آدم احمقی هستم من! اصلا چرا بهش پیشنهاد دادم؟ که چی بشه؟ جوری خودش رو گرفته بود انگار جنیفر لوپزه.

در واقع مازیار شخصیتی دارد که اگر کسی پیشنهادش را رد کند، احساس تحقیر می کند. او هرگز دوست ندارد کسی خودش را از او بالاتر بداند. مازیار احساس می کند مرد خوش تیپ، موفق و تحصیل کرده ای است که هر زنی باید آرزویش باشد دوست یا همسرش باشد.

اما خوب، این فقط دیدگاه مازیار و یا شاید نیاز مازیار است. احتمالا ریشه ی این نگاه مازیار به دوران کودکی او و روابطش با پدر و مادرش بر می گردد. به عقیده ی برخی روانشناسان، "خودشیفتگی" در فرزندان خانواده های سرد و بی عاطفه رخ می دهد. خانواده هایی که نسبت به کودک و نیازش به دیده شدن و تشویق شدن بی توجه هستند، متهم اصلی در زمینه ی رشد خودشیفتگی در افراد هستند.

وقتی پدر و مادر کودک، موفقیت های او را نمی بینند و او را مورد تمجید و تشویق قرار نمی دهند، کودک احساس بی ارزشی می کند و برای مقابله با این احساس سعی می کند از روش های دیگری ثابت کند که آدم با ارزشی است. در واقع چنین فرزندانی فاقد اعتماد به نفس هستند و درباره ی موفقیت های خود دائم به دنبال جلب توجه می گردند.

خودشیفته ها وقتی از کسی بی توجهی ببیند، به شدت ناراحت می شوند و تلاش می کنند یک ناکامی را فورا با یک کامیابی دیگر جبران کنند. مازیار نیز از این قاعده مستثنا نیست. او با شنیدن پاسخ های نازنین، سر راهش به منزل به یک گل فروشی رفت و یک دسته گل زیبا برای مهری خرید. وقتی وارد خانه شد و گل را به مهری داد، مهری بسیارخوشحال شد.
حالا مازیار یک حس دو گانه ای داشت، از یک سو از نازنین به خاطر پاسخ هایش ناراحت بود و از سوی دیگر خوشحال بود که مهری چنین خوشحال شده است. مهری هم از آن دست زن هایی است که وقتی خوشحال باشد، حسابی از شوهرش تعریف و تمجید می کند. امروز هم با دیدن دسته گل به این زیبایی در دستان مازیار، خیلی خوشحال بود و کلی از مازیار تعریف کرد.

وقتی مهری از مازیار تعریف و تمجید می کرد و او را مردی، خانواده دوست می دانست و می گفت که به او افتخار می کند، مازیار توی ذهنش می گفت: ای کاش همیشه همین جور حرف بزنی. نه اینکه وقتی به مشکل می خوریم، هر نسبتی به من بدهی.

اما مهری که نمی شنید در ذهن مازیار چه می گذرد، یک چای داغ برای مازیار و ریخت و جلوی او گذاشت. مازیار هم نگاهی به دور و اطرافش انداخت و دید، مهری خانه را کاملا مرتب و تمیز کرده و همه چیز کاملا دلگرم کننده و عالی است.

غروب که شد، مهری از مازیار خواست تا با هم به یک مرکز خرید بروند تا خریدهایش را انجام دهد، اما مازیار، خستگی را بهانه کرد و گفت حوصله ی خرید و مرکز خرید را ندارد. مهری هم که امروز از آن روزهای خوب و خوشش بود با یکی از دوستانش قرار گذاشت که به یک مال بروند. ساعتی بعد مهری از مازیار خداحافظی کرد و رفت.

چند دقیقه ای نگذشته بود که نازنین برای مازیار پیام فرستاد:" لطفا در صورت امکان فردا بازدیدی از پروژه داشته باشیم." مازیار که انگار فرصت را برای جبران اتفاق ظهر فراهم می دید، جواب داد: " هر وقت خواستید بازدید کنید، با مهندس بهمنی هماهنگ می کنم، تشریف ببرید."

نازنین: یعنی شما خودتون تشریف نمیارید؟

مازیار: خیر، من فردا کارای زیادی دارم که باید انجام بدم.

نازنین: اگر خود شما باشید خیلی بهتره. می خواستم زمانی باشه که شما هم باشید.

مازیار: لزومی نداره، من حتما در این بازدیدها باشم.

نازنین: عجب! نه به اینکه تا دیروز می خواستید با شریکتون قلیون بکشید نه به اینکه لزومی نمی بینید بازدید هم تشریف بیارید.

مازیار: ماجرای دیروز متعلق به اشتباهی در گذشته است. امروز ماجرا فرق می کند. ما فقط همکاریم.

نازنین: اشتباه برداشت نکنید، منم نگفتم بریم کافی شاپ. گفتم بریم از پروژه ی کاریمون بازدید کنیم.

مازیار: منم پاسخ دادم.

نازنین که از تغییر رفتار مازیار در چند ساعت گذشته به شدت ناراحت شده بود نوشت: هر جور راحتید و امیدوارم در همه ی کارهاتون موفق باشید. اما یک مرد عاقل و بزرگ مثل بچه ها رفتار نمی کنه و کار و مسائل شخصی رو با هم قاطی نمی کنه . اگر از جای دیگری ناراحت هستید، دلیلی نداره تو مسائل کاری این طور رفتار کنید.

مازیار هم که حالا فرصت را برای انتقام مناسب دیده بود نوشت: خانم محترم! من چیزی رو قاطی نکردم. شما داری قاطی می کنی. من فقط گفتم مایل نیستم تو بازدیدی که از پروژه دارید همراهی تون کنم، همین. موفق باشید، خدا نگهدار.

یک حسی در درون نازنین داشت به او می گفت: شراکت با مازیار اشتباه است. چون همین اول کار، او با شنیدن پاسخ منفی، رفتارش تغییر کرده بود. به هر حال اما چاره ای نبود و نازنین تصمیم گرفت برای اینکه همه چیز طبق قرارداد پیش برود، از این به بعد کاری را مستقیما با مازیار هماهنگ نکند، بلکه کارها را از طریق همکارانش پیش ببرد.

مازیار اما احساس می کرد، رویای پیدا کردن شریک عاطفی و دوستی با نازنین به پایانش رسیده و در این کار شکست خورده است. او اصلا دوست نداشت که این شکست و این پاسخ منفی ذهنش را مشغول کند، بنابراین یک آگهی در یک سایت استخدامی با این مضمون سفارش داد:به یک منشی خانم با روابط عمومی قوی، با حقوق عالی و بیمه نیازمندیم.

از دقایقی بعد تلگرام مازیار پر شد از درخواست های استخدام از سوی  خانم هایی که مایل بودند در شرکت مازیار استخدام شوند. اما مازیار بیش از اینکه به مهارت ها توجه کند، به عکس پروفایل ها توجه می کرد. بنابراین حتی رزومه ی خیلی ها را نخواند و در نهایت با چند نفر از متقاضیان قرار گذاشت.

شب از ساعت ده گذشته بود که مهری به خانه برگشت، در حالی که یک ظرف پاستا و سالاد سزار هم همراهش بود. او به مازیار گفت با فرشته شام خورده و برای مازیار هم یک پرس پاستا و سالاد سزار خریده. مازیار از اینکه مهری به فکر شامش بوده خوشحال بود و آن شب مهری و مازیار شب خوبی را با هم گذراندند.

صبح مهری و مازیار خوشحال و سرحال و با محبت از هم خداحافظی کردند. ساعت ده مازیار دفتر شرکتش بود و ساعت ده و نیم اولین قرار کاری با متقاضیان استخدام بود. او با چند نفر از کسانی که قبلا از روی عکس پروفایل، آنها را پسندیده بود صحبت کرد. مازیار برای جبران شکست های دیروزش عجله داشت و می خواست هر طور شده امروز یک منشی خوشگل استخدام کند. اما خوشگلی تنها شرط او برای استخدام منشی نبود.  بلکه شروط دیگری داشت که برخی از داوطلبان استخدام با شنیدن آنها به شدت ناراحت و از دفترش خارج می شدند. اما به هر حال بودند کسانی که به دلیل مشکلات مالی حاضر باشند به خواسته های مازیار تن دهند.

بالاخره مازیار با دختری به نام سارا به توافق رسید و قرار شد که از همین امروز کارشان را شروع کنند. چند ساعتی پس از استخدام سارا و آموزش کارهای لازم، اولین ماموریت سارا تماس با نازنین بود. او باید به نازنین می گفت: من دستیار مهندس هستم و جهت بازدید یا هر اقدام کاری دیگری لطفا با من هماهنگ کنید.

هر چند نازنین سعی کرد اصلا به روی خودش نیاورد که از این رفتار مازیار به شدت ناراحت شده است، اما او هم متقابلا منشی خودش را جهت هماهنگی امور معرفی کرد و شماره اش را به سارا داد. حالا مازیار احساس می کرد، پاسخ منفی دیروز نازنین را جبران کرده است. هم منشی جدیدی استخدام کرده بود، هم منشی جدید دختری سر و زبان دار بود که از همان روز اول کلی از مازیار تعریف و تمجید می کرد و هم این دختر را به رخ نازنین کشیده بود.

مازیار امروز احساس برنده بودن داشت و این او را خیلی خوشحال می کرد. امروز بیش از روزهای قبل در دفتر شرکت ماند و دیر وقت به سمت منزل راه افتاد. وقتی به خانه رسید، بوی قرمه سبزی که مهری درست کرده بود در آپارتمان پیچیده بود. در خانه را که باز کرد، گفت: به به! عجب بویی! تا سر کوچه بوی قرمه سبزیت میاد.

مهری هم با عشوه و ناز گفت: برای شوهر عزیزم درست کردم. تا بری لباساتو عوض کنی، میزو می چینم.

مازیار که رفت لباسش را عوض کند و آبی به سر و رویش بزند، روی صفحه ی گوشی مازیار که روی میز بود، یک پیام ظاهر شد: "سلام عزیزم. رسیدی خونه؟ با اینکه روز اولیه که می شناسمت اما دلم برات تنگ شده. خدا کنه زودتر صبح بشه."

مهری که از روی کنجکاوی و با غیبت لحظه ای مازیار این پیام را دیده بود، رنگ از رخش پرید و حالش دگرگون شد. اما سعی کرد تا بعد از شام چیزی به روی مازیار نیاورد، هر چند کار خیلی سختی بود.

مازیار که از اتاق برگشت، متوجه پیام روی صفحه گوشی اش شد و فورا پیام را پاک کرد. اما شک داشت که مهری دیده یا نه. اما سکوت مهری نگرانش می کرد. مهری که تا چند دقیقه پیش کلی خوشحال بود و ناز و عشوه داشت، حالا در سکوت فرو رفته بود . مازیار سعی کرد سر حرف را باز کند و گفت: چه خبر؟

مهری: خبری نیست، خبرا دست شماست.

مازیار: من که هیچ خبر. کار و گرفتاری و بدبختی های کار.

مهری هم با حالتی متلک وار گفت: بله، سختی های کار خیلی زیاده. می فهمم.

مازیار ترجیح داد دیگر سکوت کند. اما نگران بود که مهری پیام را دیده باشد و این تغییر حالت ناشی از همین پیام باشد. مهری اما در سکوتی عمیق فرو رفته بود، هر چند رنگ و روی او نشان می داد که اتفاقی افتاده است.

در طول زمانی که مهری و مازیار سر میز شام بودند، مازیار با اشتها شامش را خورد تا مهری متوجه نگرانی اش نشود و نشان دهد همه چیز عادی است، اما مهری با غذا بازی می کرد و به نوعی می خواست نشان دهد که هیچ چیز عادی نیست.

این هم از تفاوت های زنان و مردان در موقع آغاز یک بحران خانوادگی است. زنان می خواهند ناراحتی شان دیده شود و مردان می خواهند کسی متوجه نشود. شاید همین تفاوت بود که باعث می شد مهری بیشتر در ذهنش عصبی شود . او توی ذهنش می گفت: با اینکه خودش می داند چه گندی زده است و می بیند من ناراحتم یک کلمه از من نمی پرسد که چرا ناراحتی و در عوض با اشتها نشسته داره غذاشو می خوره.

از سوی دیگر مازیار دیگر مطمئن شده بود، مهری پیام را دیده و در حین غذا خوردن، مشغول این بود که چطور این پیام را توجیه کند. سناریوهای مختلفی را در ذهنش می چید، مثل اشتباهی بودن پیام و یا ... ذهنش خیلی درگیر و کلافه بود و واقعا نمی توانست سناریوی بکری طراحی کند!

مهری اما دیگر طاقتش تمام شد و قاشق را روی میز گذاشت و خیره شد به مازیار.


ادامه دارد...

مهری و مازیار/1 : محاکمه ذهنیمهری و مازیار/2 : چت شبانهمهری و مازیار/3 : خاطرات خانم خلیلیمهری و مازیار/4 : داماد معتاد بود...!مهری و مازیار/5 : پایان زندگی مشترک نازنین و امیرعلیمهری و مازیار/6 : نیت خوانی های آقای مدیر!مهری و مازیار/7 : کیک تولد با تصویر شرک و فیونا!مهری و مازیار/8: جشن تولد با طعم بدگمانی!مهری و مازیار/9: جنگ و صلحمهری و مازیار/10: یک اتهام سنگینمهری و مازیار/11: از بی اعتنایی همسر تا قلیان در آلاچیقمهری و مازیار/12: شرط نازنین برای ازدواج موقت***
از همین نویسنده:

نبرد سخت(1): مهران و مادر بزرگنبرد سخت(2): اول گوشی خاموش شدنبرد سخت(3): کاش دکترش کمی گوش می کرد!نبرد سخت(4): شد، آنچه نباید می شد...نبرد سخت(5): غریبانه ترین مراسم تدفیننبرد سخت(6): نخستین علائم کرونا، آن هم با اکسیژن نرمال و بدون تب!نبرد سخت(7): تو کرونا نداری اما ...نبرد سخت(8): کاهش 15 درصدی لنفوسیت/ تو کرونا مثبت هستی!نبرد سخت(9): مطمئن شدم قرنطینه در منزل بهتر از بستری شدن در بیمارستان استنبرد سخت(10): با تمرینات ذهن آگاهی بر تنفس و اکسیژن رسانی به بدنم متمرکز شدم (+فایل صوتی آرامش)نبرد سخت (قسمت آخر): پیروزی